#هاید
#هاید_پارت_117
با لبخند دندون نما بهم خیره شد و گفت: اره... استعدادش رو داره..
مایا با هیجان جیغ زد: یوهووو.. تموم شد.
من بردمم.
رایکا لبخندش از بین رفت و گفت: ولی عصبیمم میکنه... خیلی فرز.
به مایا چشمک زدم و گفتم: بالاخره یکی پیدا شد که تو این بازی روی تورو کم کنه.
مایا: عه... اصلا یه بار دیگه.
رایکا: برو بابا.. چه خوشش اومده.
خندیدم و گفتم: زندگی بدون قدرتت چطوره؟
رایکا: همونطوری... فرقی نکرده.
قبلا هم نمیتونستم ازش استفاده کنم... پس بود و نبودش فرقی نداره.
خواستم جوابش رو بدم که با باز شدن در هممون برگشتیم سمت یوری.
با چشمای بادومیش بهمون خیره شد و به زبون کره ای چیزی گفت.
متوجه حرفش نمیشدم...
انگار بقیه هم نمی فهمیدن که حرفی نمیزدن.
رایکا لبش رو کج کرد: چیچی گاجا..؟!
حرف یوری رو نصفه زد.
نگاش کردم و گفتم: الان کامل بگه میفهمی؟
رایکا: اره بابا ... من یه روز کامل با اینا زندگی کردما.
مایا: همچین میگه یه روز انگار یه سال اونجا بوده.
به یوری نگاه کردم... انگار متوجه شده بود که حرفش رو نمیفهمیم.
با دستش به بیرون اشاره کرد.
همونطور که بهش زل زده بودم گفتم: فکر کنم اتفاقی افتاده...
مایا رفت سمت در و گفت: بیاید.. بریم ببینیم چه خبره.
پشت سرش از اتاق خارج شدیم.
رایکا با مایا هم قدم شد و گفت: حوصله یه اتفاق جدید ندارم.
دلم برای خونمون تنگ شده.
romangram.com | @romangraam