#هاید
#هاید_پارت_110


مخزن های کوچیکی که نیرو هارو تو خودش جمع میکنه.



سرم رو چرخوندم سمت رایکا و نگاهی بهش کردم‌.

با صدای پیتر دوباره تمام حواسم رو بهش دادم.



پیتر: رنگ آبی یکی از مخزن ها رو با توجه به علامت بالاش که بلور برفِ....

سرش رو بلند کرد و رو بهم ادامه داد: احتمال میدم که نیروی رایکا باشه‌.

دوباره نگاهش چرخید سمت قلاده: من مخزن رو برعکس کردم و یهو رنگ و ظاهرش تغییر کرد.

مکث کرد و به قفل روی زنجیر اشاره کرد: یکمی روی قفلش دست کاری کردم ... اینبار راحت میتونید بازش کنید.



رایکا: واقعاا... نمیفهمم

جدی میخواید اونو دوباره ببندید به گردنم.



اینبار واقعا ترس رو تو چشماش میدیدم.

با صدام توجهش رو جلب کردم: اگه این راه برگردوندن نیروت باشه‌... اره‌‌.



نگاه ناامیدش رو بهم دوخت و گفت: تو هم..!



جلو رفتم : نمیزارم دوباره صدمه ببینی بهت قول میدم.



به روم لبخندی زد هرچند خیلی تلخ، ولی بازم سعی داشت نگرانیش رو ازم پنهان کنه.

به روی خودم نیاوردم و منم لبخندی زدم و دستش رو گرفتم.

دستش دیگش رو تو موهاش فرو کرد با صدایی پر از انرژی گفت: خب دیگه... منتظر چی هستیدد.

بیاید شروع کنیم.



نگاهم رو به مایا دوختم... کنار هاوارد نشسته بود و دستش رو جلو دهنش گرفته بود.

اونم عین من استرس داشت.

حرفی نمیزد ولی میتونستم نگرانیش نسبت به رایکا رو حسش کنم.

چشمم چرخید سمت تائو دست به سینه رو مبل تکی تیره رنگ نشسته بود و به قلاده خیره شده بود.

حتما داره به خواهرش فکر میکنه... که نکنه اونم عین رایکا عذاب کشیده،

ولی اون مثل رایکا خوش شانس نبوده که زنده بمونه.

رایکا دستش رو از دستم بیرون کشید و رفت سمت پیتر و قلاده رو ازش گرفت و رو بهم گفت: کمکم کن ببندمش.



آب دهنم رو قورت دادم و با تردید جلو رفتم و گفتم: امم.. با..



هاوارد دوباره پرید وسط حرفم و گفت: بسپارش به من.. خودم براش میبندم‌.

بلند شد و اومد سمتمون.

رو به روی رایکا وایساد و قلاده رو ازش گرفت.

رایکا: فرصت طلب...

تا دیدی یه راه برای عذاب کشیدنم هست... زود اومدی که با دستای خودت انجامش بدی!


romangram.com | @romangraam