#هاید
#هاید_پارت_109
رفتم سمت کمد و به لباسام نگاهی انداختم... همشون به سلیقه هاوارد بودن.
ناخودآگاه دستم رو بردم سمت لباسی که هاوارد اولین روز برش داشت و گفت که بهم میاد.
با لبخند بهش نگاهی انداختم..عین اون اولی که سوزوندم نبود ولی هم رنگ همون بود.
نفسم رو بیرون دادم و گذاشتمش سرجاش و اروم گفتم: به خودت بیا کارلا..
یه لباس دیگه برداشتم و وارد حموم شدم.
بعد از دوش گرفتن بیرون اومدم و جلو اینه وایسادم.
از اینکه موهام و بدنم خیس باشه متنفرم...
چشمام رو بستم و سعی کردم حرارت بدنم رو کمی بالا ببرم...
با چشمای قرمزم که از داخل اینه بهم خیره شده بود نگاه کردم.
موهام تقریبا خشک شده بود.
پلک زدم و رنگ چشمام به حالت عادیش برگشت لبخدی زدم و برس رو برداشتم و اروم روی موهام کشیدم.
در اتاق با شتاب باز شد و رایکا وارد اتاق شد و درو محکم بست و بهش تکیه داد.
از رو صندلیم بلند شدم و متعجب پرسیدم: چیشده؟
قبل از حرف زدنش نفسمو بیرون دادم و گفتم: باز دست گل به اب دادی؟؟
این دفعه کجارو زدی ترکوندی؟
رایکا درحالی که به در چسبیده بود و گفت: ترکوندن چیه..
اونا میخوان منو بترکونن.
_ اونا؟!
رایکا: پیترر... میخواد اون قلاده رو دوباره ببنده به گردنم.
داد زدم: چی؟
رایکا: داوینچی....
من عمرا اون قلاده رو ببندم.
برس رو گذاشتم رو میز و بلند شدم و گفتم: راه بیفت ... بریم ببینم چه خبره.
از جلو در کنار رفت و گفت: من نمیام... خودت برو.
میدونستم همش برای بچه بازیاش... وگرنه هیچ ترس یا استرسی تو نگاهش حس نمیکردم؛ فقط کمی مضطرب و نگران بود.
درو باز کردم و گفتم: بدوو... رایکا.
یکم اومد جلو و گفت: خدایا منو از دست اینا نجات بده.
درو بستم و پشت سرش از اتاق خارج شدم.
وارد سالن شدیم و به قلاده طلایی رنگ که روی میز بود نگاهی انداختم و گفتم: این همون..
هاوارد پرید وسط حرفم و گفت : اره ... همونه.
کنار مایا که رو صندلی نشسته بود وایسادم و رو به پیتر گفتم: چطور به این رنگ در اومده؟
قلاده رو به دست گرفت و با چشمای ریز شده به داخلش نگاهی انداخت و گفت: داخلش مخزن داره.
romangram.com | @romangraam