#هاید
#هاید_پارت_102


برگشتم سمت رایکا و با استرس و نگرانی بهش چشم دوختم.. لبم رو به دندون گرفتم و زمزمه کردم: چیزی نیست.. چیزی نیست.



چشمای رایکا درست عین وقتی که از نیروش استفاده میکرد آبی یخی شده بود.

به دستاش نگا کردم... از درد مشت کرده بود و از دور مچش خون میومد.



_بسههه.. کافیه

دویدم سمتش و بازوش رو گرفتم تا بکشمش عقب ولی با برخورد دستم به بازوش ... دردش به منم منتقل شد و حالا من هم عین اون درحال داد زدن و زجر کشیدن بودم.

انگار داشتن تمام استخوان هامو همزمان باهم میشکستن.

دندونام رو به هم فشار دادم و چشمام رو باز کردم... صدای مایا رو میشنیدم.

مایا: خدایی من... چشماش... چشمای اونم قرمز شده.



تائو: بهتره خاموشش کنی.



هاوارد: نه... درد رایکا کمتر شد.

این یعنی ما میتونیم دردش رو بگیریم.. تائو دست رایکارو بگیر.



تائو روبه روم وایساد و یه نفس عمیق کشید و دوتا دستش رو جلو اورد و عین من بازوی دیگه رایکا رو گرفت.

همزمان با برخوردش با رایکا.. انگار به اون هم شک وارد شد و اونم عین من دردش رو حس میکرد.

چشمم رو به سمت رایکا چرخوندم... هنوز هم درد میکشید ولی بهتر از قبل بود.

چشماش رو بسته بود و سرش رو انداخته بود پایین و به سختی نفس میکشید.



هاوارد: کافی نیست... مایا بیا اینجا.

هروقت تموم شد... دکمه قرمز رنگو بزن.



مایا با تردید سرش رو تکون داد و گفت: باش.. باش.

هاوارد هم بهمون ملحق شد و پشت سر رایکا وایساد و دستاش رو روی شونه های رایکا قرار داد.

چشماش رنگ عوض کرد و آبی روشن شد.. خیلی روشن.

پس حق با من بود، اونم عین ما نیرو داره.

رایکا وسط بود و ما دورش ایستاده بودیم و بهش متصل شده بودم.. با صدای زجه هامون کل اون فضارو گذاشته بودیم رو سرمون.

زنجیر پاره شد و همزمان هرسه تامون از رایکا جدا شدیم و به عقب پرت شدیم.

محکم به قفسه اسلحه ها برخورد کردم و افتادم زمین.

درد بدی تمام جونم رو گرفته بود... حتی نای بلند شدن هم نداشتم.

سرم رو بلند کردم و به رایکا خیره شدم.. دستبند و قلادش هر دو باز شده بود.

رنگ قلاده از نقره ای به مشکی تبدیل شده بود.

دستم رو دراز کردم و از قفسه ها گرفتم و بلند شدم.

رایکا رو زمین افتاده بود و از بینیش خون می اومد.... دستم رو بردم سمت بینیم و بعد به انگشتم نگاه کردم... قرمز بود.

نگاهم چرخید سمت هاوارد... بینی اونم خونی بود .. تائو هم همینطور.

به سختی خودم رو به رایکا رسوندم سر گیجه داشتم و چشمام مدام سیاهی میرفت.. نمیتونستم کامل صورتش رو ببینم فقط لب زدم: زنده اس... مگه نه.



مایا برگشت سمتم و گفت: اره.. اره نفس میکشه.


romangram.com | @romangraam