#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_171
نگاهش مي كنم..چشمانش را بسته و سرش را به سمت سقف گرفته و دستانش را باز عقب گذاشته است.
خيره صورتش مي شوم..نيم رخش مرا به ياد سهراب مي اندازد ..مخصوصا ان گونه هاي برجسته .اما باز هم پارسا خيلي زيباتر از سهراب است ...چهره اش مردانه تر و جذابتر است..لبخند هايش دلنشين تر و حرفهايش منطقي تر ... .سعيد راست مي گفت..بيش از سهراب هوايم را دارد...احمق كه نيستم ...مي بينم..مي بينم كه چطور در مقابل حاج خانوم از من حمايت مي كند...و من را همسر خود خطاب مي كند تا به همه بفهماند من بي كس و كار نيستم ...حال من چه مي كنم؟ ..هيچ..جز اينكه چون كودكان مرتب بهانه مي گيرم و گند مي زنم به همه چيز... و اوست كه طبق معمول بايد جمع كند اين خرابكاري ها را
حال كه چشمانش رابسته مژه هاي بلندش را بيشتر مي توانم ببينم
..انقدر به من نزديك است كه نا خودآگاه نگاهم به سمت گردن و دگمه باز يقه اش مي رود..و بدون پلك زدن نگاهش مي كنم...
هر روز لباسهاي تميز و اتو كشيده مي پوشد..تميزيش هيچ وقت در بدترين شرايط از ياد نمي رود..موهايش را هيچ وقت ژوليده نديده ام ..
شرم به سراغم مي ايد ..اما نگاه بر نمي گيرم و همچنان نگاهش مي كنم..كم كم بدنم گر مي گيرد.....دست خودم نيست انگار مسخش شده ام... اين حس حمايت و توجه ..با توجه به تمام بديهايم ..احساسي در من به وجود اورده است كه كم كم دارم از ان مي ترسم ...
احساس مي كنم بر خلاف تمامي اهل خانه.. كه حاجي گفتن از دهانشان نمي افتد ..مرد اول خانه پارساست.....انقدر به او اعتماد دارم كه وقتي مي گويد..كاري را خواهم كرد ..بي شك ان كار... انجام شده خواهد بود...
بر خلاف سهراب..كه بيشتر مي خواست مركز توجه حاجي باشد ..تا او را حساب كند پارسا هيچ رغبتي به اين كار ندارد...او مرد خود است..او اقا و صاحب اختيار خود است...اما با تمام اين اوضاع و احوال چطور در برابر خواسته حاجي كوتاه امد و قبول كرد كه همسر من شود...سوالي است كه يك لحظه هم نمي توانم از خود دورش كنم...نفس حبس شده ام را بي صدا بيرون مي دهم كه ناگهان ارام چشمان خسته اش را باز مي كند و به چشمان ترسيده ام خيره مي شود و مي گويد:
- طوري شده ؟
با هول دستي به لبه شالم مي كشم و از او رو مي گيرم و مي گويم:
- نه...نه ..
و تند بلند مي شوم..نبايد بگذارم حس هاي خفته در من بيدار بشوند....استرس و هول كردنم ضايع است با اين وجود مي گويم:
- هواي اتاق يكمي گرفته است ..يه چند دقيقه مي رم حياط
چشمانش را كمي تنگ مي كند و مي گويد:
- اين موقع شب؟
- مي خوام يكمم به نقشه هام فكر كنم..اينجا فكرم ازاد نميشه..زمان زيادي براي كشيدنشون ندارم ... زود بر مي گردم
چند لحظه اي به صورتم نگاه مي كند و در حالي كه معلوم است به چيز ديگري فكر مي كند مي گويد:
- پس يه چيز بپوش ..هوا سرده ..ممكنه سرما بخوري
به تكان دادن سري اكتفا مي كنم و با برداشتن لباسي گرم با عجله از اتاق خارج مي شوم
در ميانه راه چندين بار سرم را از به ياد اوري گردن و سينه اش تكان مي دهم و وارد حياط مي شوم و به سمت نيمكت زير درخت بيد مي روم ..باد سردي در حال وزش است ...روي نيمكت كه مي نشينم ..سرما تا مغز استخوانم نفوذ مي كند ...سخت است اما واقعيت اين است كه من هم به بودن و حمايتهايش عادت كرده ام ..عادتي كه اگر نباشد ته دلم فرو خواهد ريخت ...ارام سرم را به سمت پنجره اتاق مي چرخانم..نگاهم ثابتش مي شود ...
ايستاده پشت پنجره ..نگاهم مي كند و بعد از چند ثانيه اي ..پرده را رها مي كند و مي رود.
سرم را بر مي گردانم و سرزنش وار به خود مي گويم:
romangram.com | @romangraam