#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_169
از شام كه چيزي نفهيدم..بعد از شام كه همه در سالن مي نشينيم ..عصمت ظرف ميوه را روي ميز مي گذارد و براي اوردن چايي بيرون مي رود...سعيد سيبي را از روي ميوه ها بر مي دارد و مي گويد:
- حاجي اگه اجازه بدي ..فردا من تو حجره بمونم يكم كارا زياده..حساب كتاباي دفتري هم هنوز تموم نشده ..شايد تا دير وقت طول بكشه
حاج خانوم كه چاقو به دست پرتقالش را پوست مي كند مي گويد:
- نميشه مادر من.. بايد بياي
حاج كه در اين جور مواقع حوصله اين بحثها را ندارد. خيره در صفحه تلويزيون و در حال گوش دادن به اخبار با زبان تندي مي گويد::
- حالا داداشت مي خواد چه تفحه اي رو شوهر بده ...كه مي خواي اين همه ادمو بسيج كني و ببري
عصمت با سيني چاي وارد مي شود..پارسا ان سر مبلي سه نفره اي نشسته است كه من نشسته ام ...سيني را مقابل حاجي مي گيرد و شروع به گرداندن سيني مي كند .... به من كه مي رسد ..قبل از خم شدنش مي گويم:
- نمي خورم
و بر مي خيزم...پارسا سرش را بلند مي كند و نگاهم مي كند كه مي گويم:
- يكم سرم درد مي كنه مي رم بالا
حاج خانوم چيزي را با حرص زير لب مي گويد ..و اولين تكه از پرتقال را دهانش مي گذارد ...
و من با يك شب بخير جمعي به طبقه بالا مي روم
غصه دار لبه تخت مي نشينم و سرم را بين دستانم مي گيرم ..چند دقيقه از ورودم به اتاق نگذشته است كه ضربه اي به در مي خورد و پارسا وارد اتاق مي شود
سريع سرم را بلند مي كنم كه مي گويد:
- حالت بده؟
دستانم را پايين مي اورم و سرم را تكان مي دهم و مي گويم:
- نه...
نگاه مشكوكي به سرتا پايم مي اندازد و مي پرسد:
- بعد از ظهر رفتي بيمارستان؟
سرم را پايين مي گيرم و نگاهم را به پايه هاي صندلي مقابلم مي دوزم و مي گويم:
- يه سر رفتم ...
با قدمهاي ارام به سمتم مي ايد و مقابلم مي ايستد ...اب دهانم را قورت مي دهم و ارام سرم را بلند مي كنم و نگاهش مي كنم..دو دستش را در جيب شلوارش فرو برده و به من نگاه مي كند ..معذب مي شوم و به سمتي ديگر نگاه مي كنم و مي گويم:
- باور كن چيزي نيست
دستانش را از جيبش در مي اورد و با كمي فاصله از من.. لبه تخت مي نشيند و در نيم رخم دقيق مي شود و مي گويد:
- چته؟
اين همه نزديكي را دوست ندارم..پس براي راحت شدن از شرايط به وجود امده مي روم سر اصل مطلب:
romangram.com | @romangraam