#غرور_شیشه_ای_پارت_188

اخر اتش افکند بر جانت



سودابه برق اشک را در چشمان او دید و دیگر نتوانست انجا بماند .اگر گریه نمی کرد خفه می شد . با شتاب از سالن خارج شد و به باغ رفت . تا توانست عقده هایش را خالی کرد . بعد از لحظه ای دستی ارام شانه هایش را نوازش کرد . نگاه کرد سهیلا بود که در کنارش ایستاده بود .

-یادمه روزی گفتی باید گذشته ها رو به دست باد سپرد . یادمه کسی می گفت که می شه دوباره عاشق شد . چرا همه حرف های که من زدی رو فراموش زدی سودابه ؟ چرا این همه خودت رو عذاب میدی ؟ تو می خواستی که بهت ثابت بشه که افشین دوستت داره . پس چرا حالا که بهت ثابت شده ازش فرار می کنی ؟

سودابه خود را در آغوش او انداخت و گفت :من اونو حتی از جونم هم بیشتر دوست دارم . دارم از دوریش دیوونه میشم . ولی میترسم . توی این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نمی تونم این ترس لعنتی رو از خودم دور کنم

صدای گفت :ولی در عشق ترس معنا نداره

هر دو به سمت صدا برگشتند . افشین بود . سهیلا با دیدن او بوسه ای به گونه سودابه زد و انها را تنها گذاشت .

افشین به سودابه نزدیک شد و گفت :سودابه تو از چی می ترسی ؟ می ترسی که فراموشت کنم یا اون بلایی رو که اون دفعه سرت آوردم تکرار کنم ؟ اما سودابه من افشین چند ماه قبل نیستم . بلکه این افشین که جلوت ایستاده عشقش به تو صد برابر شده . یعنی تو این همه مدت عشق من به تو ثابت نشده ؟ عزیز من . تو اشتباه می کنی و ترست بی مورده . من دوستت دارم سودابه . بیا و دست از این لجبازی بردار قول میدم که همیشه همراه و در کنارت باشم

سرش را پایین اورد . افشین سر او را بالا اورد و گفت :سودابه به چشم های من نگاه کن . ایا دروغی در اون می بینی ؟؟ خواهش میکنم نگاه کن . ایا غیر از عشق چیز دیگه ای هم در اون پیدا می کنی ؟

سودابه هم چنان سر به زیر داشت .

افشین محکم کفت :سودابه نگاه کن ...

سودابه به چشمان افشین نگاه کرد . اری او غیر از عشق در چشمان او چیزی ندید . اشک هایش دوباره سرازیر شد . خود را در آغوش او رها کرد . افشین اورا محکم در آغوش خود فشرد .

romangram.com | @romangram_com