#غرور_شیشه_ای_پارت_171


-نه بابا . مثل این که عشقت حسابی دیوونه اش کرده و زده به سیم اخر . تو هم که دیگه داری زیادی خودتو لوس می کنی

-نه فرناز . من هنوز نتونستم اون کار شو فراموش کنم اخه

-سودابه یک چیز می گم ناراحت نشو. تو تونستی فراموش کنی اما غرورت مانع می شه که افشین رو ببخشی . و دوباره قبول ش کنی . ولی بدون که التماس کردن او هم اندازه داره و تا حالا هم من موندم که چه طوری پشیمان نشده . مطمئن باش این دیگه اخرین تلاش شه و اگه بیشتر ازاین ناز کنی از دستش میدی

-خب فرناز . اگه نصیحتت تموم شد می خوام قطع کنم کار دارم

-تو همیشه از حرف حق فرار کردی برو به کارت برس امیدوارم به زودی سرت به یک سنگ بزرگ بخوره سر عقل بیایی

از ان روز سودابه در همه زمان او را میدید . سودابه دیگه تنها شده بود. سهیلا و کامیاب به توافق رسیده بودند و به زودی قرار بود که جشن عروسی خود را برگزار کنند . و کامیار و فرناز هم بیشتر اوقات با هم بودند سودابه دوستان خود را فقط سر کلاس می دید . در این تنهایی بیشتر به یاد افشین می افتاد .

در کلاس هایی که افشین تدریس انها را برعهده داشت بچه ها از تحقیقی که او به دانشجویان محول کرده بود صحبت می کردند و قرار بود یک دانشجو با خود استاد همکاری کنه . که بیشتر بچه ها می گفتن یا امیری یا یزدان پناه چون از همه بیشتر نمره مییارند . با امدن استاد به کلاس همه ارام شدند و مدتی به تدریس گذشت .

افشین گفت:پس جریان تحقیق به گوش شما هم رسیده من در کار تحقیقاتی به کمک شما نیاز دارم که البته برای اون امتیازی هم قائل شدم از هر کلاسی هم یک نفر را انتخاب کردم که از کلاس شما هم خانم امیری را انتخاب کردم چون هم از نظر نمره و هم از نظر روش تحقیق از همه موفق تر بوده است . خانم امیری .؟

-استاد با عرض معذرت من نمی تونم این مسئولیت را قبول کنم

افشین که انتظار این کار رو نداشت با اخم گفت :نخیر خانم محترم . این تحقیق اجباریه و در پایان ترم درصدی از نمره ی شما را در بر داره پس شما موظف هستید که این کارو انجام بدید .اگر نه از امتحان اخر ترم محروم میشید .

سودابه با خشم گفت :ولی استاد


romangram.com | @romangram_com