#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_93

آن لحظه ارزو کردم کاش انسان های دیگر قدر ازادی و خوشبختی خود را میدانستند و همه ی وقت خود را وقف پول و شهرت نمیکردند،دنبال زندگی لوکس نبودند،برای هم کلاس نمیگذاشتند و هم دیگر را برای چیز های بی ارزش نمی رنجاندند...

با صدای آن زن،سالن در سکوت مطلق فرو رفت و همه با نگاهی آمیخته به ترس نگاهشان را به آن زن ترسناک دوختند.





او با صدای بلند و جدی داد زد:

-نمیخواید یه بلندگو واستون بیارم؟چشمتون نزنم کله صبحی رادیو بلعیدین ور ور حرف میزنین!

زود میزا رو خالی کنین کارها رو دوشمون مونده زود!

از نفوذ این زن خبر نداشتم اما مطمئن بودم که دخترها از او حساب میبردند چون همان موقع مشغول برداشتن صبحانه شدند.

درحالی که به آنها کمک میکردم به جسیکا گفتم:


romangram.com | @romangram_com