#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_122

لباس بلند مشکی دنباله دار به تن کرده بودم و موهایم باز بود.

وسط چمن زار به دور خود می چرخیدم و میخندیدم...آواز می میخواندم و شادی میکردم همچون دیوانه ها رفتار میکردم.

بلاخره جای خود ایستادم و به درون جنگل نگاه کردم،انگار منتظر کسی بودم اما نمیدانستم او چه کسی بود.

کمی که بیشتر به درون جنگل دقیق شدم توانستم پیکر مردی که به طرف چمنزار می آمد را ببینم مرد هر لحظه نزدیک تر می شد.

وقتی قدری نزدیک تر آمد توانستم چهره ی زیبا و فریبنده اش را ببینم،او اینجا چیکار میکرد؟

ادوین با لبخند به من نگاه میکرد،لبخند بدون غل و غش و بدون نا خالصی،لبخندش صادقانه بود و چشمانش برق میزد.

خبری از خنده و شادی چند لحظه پیش نبود،تلو تلو کنان به عقب رفتم دنباله ی پیراهنم را از زیر پاهایم کشیدم تا نیفتم اما وقتی به بالا نگاه کردم خبری از او نبود به اطراف نگاه کردم باز نبود...

به جای قبلی ام بازگشتم که احساس کردم دستم با جسم سردی برخورد کرد.

به دستم که در دستان سردش اسیر شده بود نگاه کردم گفتم:


romangram.com | @romangram_com