#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_221

طناز:توکل کن به خدا هر چی بخواد اون همون میشه درضمن ستاره هم میاد ویه ماه هم مونده پس نگرانی لزومی نداره

اراد:چی بگم؟

طناز:هیچی بلند شو اون لباسایی که میخوای بیار بزارم تو چمدون

اراد:چشم مامان کوچولو صبح زود بیدار شدیم حاضر شدیم به کمک اراد رفتم پایین سوار ماشین شدیم تا بریم منصور

وستاره هم برداریم و طاها و ارام با ماشین خودشون بیان از اول عقب نشستم تا راحت باشم وقتی رسیدیم شروع به احوال

پرسی کردیم منصور هستی رو باخودش برد جلو نشوند که مثلا من راحت باشم اونم وقتی رسید گرفت خوابید داشتم با

ستاره حرؾ میزدم ولی حرفامون تموم شد

ستاره:خب زیاد فک زدیم بگیر بخواب هنوز زیاد مونده برسیم منم چون خوابم میومد استقبال کردم وچشمامو بستم که

صدای اراد اومد اراد:زن داداش اگه زحمتی نیست اون پالتوی منو که پشت سرتون هست بردارین بندازین رو طناز از

ستاره صدایی نیومد فقط بعد از چند لحظه گرم شدم چشمام هم گرم شد با اخساس اینکه کسی داره تکونم میده چشمامو باز

کردم ستاره بود

ستاره:خوش خواب خانوم بیدار شو میخوایم ناهار بخوریم

طناز:نههههههه یعنی اینقدر خوابیدم

ستاره:بعله دیشب کوه کندی حندیدم خواستم پیاده بشم که بچه تو شکمم تکون خورد و لگد زد سریع دستمو گذاشتم رو

romangram.com | @romangram_com