#قهوه_تلخ_پارت_195
منتظر پیامش بودم .گوشیم به لرزش در اومد نگاه کردم ،لبخندی زدم.با خوشحالی گفتم:سلام جانم.
چشم هام رو بستم به صداش گوش سپردم گفت:سلام خانم شاعر ،تو با این اشعار عاشقانه من رو دیوونه خودت کردی.دلم می خواد مثل بچه ها که با صدای لالای مامان هاشون می خوابن تو برام شعر بخونی تا من بخوابم .بدجور معتاد اشعارت شدم .
با صدای بلند خنده ای از سرم پرید گفتم:پس عاشق من نیستی عاشق اشعارمی؟
_نه شیرینم این چه حرفیه من عاشق خود خودتم.
با خوشحالی گفتم:ممنونم به خاطر اینکه بی هوا هوام رو داری.خیلی دوست دارم باهات قدم بزنم.
به آرامی گفت: در من بوی دارچين
در تو عطر بهار نارنج
بيا دست در دست هم
قدم بزنيم
كوچههای این شهر را...
با ناراحتی گفتم:مامانم دیگه اجازه نمیده از خونه برم بیرون.
_آخه چرا؟
گفتم:چون اون روز که من رو رسوندی تو رو دیده ...
romangram.com | @romangram_com