#قهوه_تلخ_پارت_185


_چه جوری به مامان اینا بگم که فرهاد رو دوست دارم،فرهاد بچه پرورشگاهست.

لبخندی زد گفت:به سپر به من ،خودت رو ناراحت نکن.راستی یه خبر خوش.

با تعجب گفتم:چه خبر خوشی؟!

_حدس بزن .

اخمی کردم گفتم:حوصله ندارم.

لپم رو کشید گفت:لوس نشو دیگه.

با صدای بلند آخی گفتم.خندید گفت:چهارشنبه شب قراره بابا اینا برن خواستگاری.

_عالیه.

اخمی کرد وگفت:چه بی ذوقه.

_خب چی بگم.

با ناراحتی گفت:هیچی نگو.

صورتش رو بوس کردم گفتم:ببخش عزیزم.به خدا خوشحال شدم ان شالا خوشبخت بشی.چه جوری راضیشون کردی؟

_به هزار بدبختی.به خاطر همینه می گم نگران نباش به سپر به من.فقط یه خواهش لطفا به فرهاد پیام بده از دلش در بیار ،چون خیلی ناراحت بود .

_باشه الان بهش پ میدم.

مکثی کردم گفتم:آخه چی بگم؟

romangram.com | @romangram_com