#قهوه_تلخ_پارت_173
فنجان قهوه را برداشت کمی از قهوه را نوشید با ناراحتی گفت:زندگیم تلخه تلخ تر از این قهوه.
لبخندی زدم گفتم:زندگی منم تلخه ولی اگه کنار هم باشیم همه ی تلخی ها را تبدیل به شیرینی می کنیم.
نگاهم کرد وگفت:قول میدم همیشه کنارت باشم.
دستم را روی میز گذاشتم گفتم:همیشه؟
لبخندی زد دستش را کنار دستم گذاشت:همیشه.
چشم هایم را بستم گرم های دستش را حس می کردم.دستش را توی دستم گذاشت گفت:ما از امروز به بعد تا آخرش باهم هستیم.
دستش را محکم گرفتم،ته دلم وجود گرمش رو احساس می کردم قلبم تند تند میزد.اما احساس آرامش می کردم.زیر لب زمزمه کردم:دستت را که در دستم قرار می دهی احساس می کنم پنج شیشه عطر در دستم شکسته است .
دستم را محکم توی دست های گرمش فشرد.دستش رو گرفتم ،هر دو خیره به همدیگر شدیم .گارسون به طرف ما آمد ،فرهاد دستم را رها کرد دستش را عقب کشید.دستم را از روی میز برداشتم محکم بغلم گرفتم.گارسون منو را به طرف فرهاد دراز کرد:بفرماین آقا چی میل دارین؟
فرهاد منو را از گارسون گرفت،نگاهم کرد.سرم را پایین گرفتم .فرهاد رو به گارسون کرد سفارش داد.گارسون منو را گرفت از ما دور شد.فرهاد سرش را روی میز گذاشت با نگاه جستجوگرش به من نگاهی کرد گفت:بودن در کنار تو به من آرامش میده ،نمی دونم چه خاصیتی داره چشم هات هربار که به چشم هات نگاه می کنم عشقم به تو چند برابر می شه.
سرم را روی میز گذاشتم به چشم هایش نگاهی کردم گفتم:درست حرف من رو زدی ،با تو عشق رو تجربه تجربه کردم.اوایل که ازم می پرسیدی عاشقی می خندیدم می گفتم:...
لبخندی زد وسط حرفم پرید گفت:می گفتی نه عاشق نیستم ،عشق وجود نداره.
_اما الان میگم عشق وجود داره .
چشمکی زد گفت:چون خودت عاشقی می گی عشق وجود داره؟
romangram.com | @romangram_com