#قهوه_تلخ_پارت_164
دستم را جلوی دهنم گرفتم که مبادا صدای هق هق گریه هایم را بشنوه.سرم را پایین کرد،قلبم داشت از جاش در میامد.احساس خفگی می کردم.امیرسام بلند شد،نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت .باورم نمی شد فرهاد دوستم داشت خودش گفت که دوستم داره ،دیوونمه.از شدت خوشحالی با صدای بلند گریه کردم.
امیرسام بعد از چند دقیقه به طرفم آمد،وقتی دید خوشحالم لبخندی زد وگفت:دیدی گفتم دوست داره.
سرم را پایین انداختم با صدای خجالت زده گفتم:باورم نمی شه فکر می کنم دارم خواب می بینم .
دستش را به طرفم دراز کرد وگفت:بلند شو بریم من گشنمه تو گرسنه ت نیست؟
لبخندی زدم گفتم:حسابی گرسنمه.
دستم را توی دستش گذاشتم بلند شدم.دستم را محکم فشرد نگاهم کرد وگفت:خوشبحالت.
_چرا خوشبحالم؟!
لبخندی زد وگفت:به خاطر اینکه نهار دعوتی.
تا خواستم ازش بپرسم که کجا دعوتم،گوشیم زنگ خورد.نگاهی به صحفه گوشی انداختم دستم را جلوی دهنم گذاشتم نگاهی به امیرسام کردم گفتم:فرهاد است.
لبخندی زد:جوابش رو بده.
گوشی را کنار گوشم بردم با استرسی که داشتم گفتم:سلام.
از صداش معلوم بود اونم مثل من استرس داره،گفت:سلام خوبی؟
_ممنون.
romangram.com | @romangram_com