#قهوه_تلخ_پارت_160




شوری دانه های اشک را بر صورتم احساس می کنم و تنها چیزی که عایدم می شود لبخندی تلخ به تصویر زشت تنهایی ام است...





شب سختی بود ،خیلی سخت گذشت حالم اصلا خوب نبود .لباس پوشیدم از اتاقم بیرون شدم ،مامان از توی آشپزخانه نگاهی کرد:سرتو انداختی پایین کجا داری میری؟

بدون اینکه نگاهی کنم به طرف جا کفشی رفتم کفش هایم را برداشتم مامان به طرفم آمد با عصبانیت گفت:مگه من با تو ندارم؟

نگاهش کردم:بله .

با دستش صورتم را به طرفش برگردوند،نگاهم کرد:چرا چشم هات قرمز شده؟

با ناراحتی گفتم:هیچی نیست سرم یخورده درد می کنه.

_سرت درد می کنه پس چرا شال و کلاه کردی داری میری بیرون؟

سرم را پایین انداختم کفش هایم را برداشتم:چون توی خونه احساس خفگی می کنم اگه بیرون نرم دیوونه می شم.

کفش هایم را پوشیدم از خونه بیرون شدم مامان دنبالم آمد:تو اصلا معلومه چه مرگته؟

_من هیچیم نیست دست بردارید از سرم.

به طرف در حیاط رفتم،مامان با صدای بلند گفت:تو غیرقابل کنترلی ،معلوم نیست داری چیکار می کنی،صبح میری شب میای خدا آخرش رو بخیر کنه من از عاقبت این بی فکری هات می ترسم.

بدون اینکه به حرف های مامان توجه کنم از حیاط بیرونن رفتم به طرف پارک .نمی دانم چجوری رفتم تا به خودم آمدم دیدم توی پارکم،نگاهی به دور واطرافم کردم فرهاد نبود .هرجا که به ذهنم می رسید رفتم ولی خبری از فرهاد نبود .روی صندلی نشستم با دستم محکم سرم را گرفتم .با صدای زنگ گوشیم سرم را بلند کردم،شماره ی امیرسام بود.آب دهنم را قورت دادم:سلام خوبی امیرسام؟

romangram.com | @romangram_com