#قهوه_تلخ_پارت_155


_از چی می ترسی؟

_نمی دونم دقیق ولی دلشوره دارم،هربار که دلشوره داشته باشم یه اتفاق تلخ می افته.

لبخندی زدم:ان شالا که این دفه اتفاق بدی نمی افته ،بسپر به خدا همه چی رو.

_نمی دونم چرا ته قلبم یه ناراحتی خاصی دارم یه ناراحتی که گلوم رو چنگ زده و عذابم میده.

با صدای بلند گفتم:وای فرهاد تو داری با حرف هات منم ناراحت می کنی...

وسط حرفم پرید:خدا منو بکشه که ناراحتت کردم،باشه دیگه هیچی نمی گم.

ابروی بالا انداختم:نگفتم که هیچی نگو ،ففط گفتم به دلت بد راه نده.

لبخندی مصنوعی زد:باشه.

از نگاهش ،از لبخندهای دروغیش معلوم بود ناراحته ولی از چی ؟چرا؟نمی دانستم .خودم را دلداری می دادم می گفتم:شاید با من راحت نیست به خاطر همین حرف دلش را به من نمی گویید.سرم را به صندلی تکیه دادم چشم هایم را بستم نفسی کشیدم .صدایش در گوشم طنین انداز شد:وقتی چشم هات رو می بندی مثل فرشته ها می شی ،دلم می خواد ساعت ها بهت نگاه کنم .

لبخندی زدم ،چشم هایم را باز کردم :وای این همه تعریف نکن .

_تو برای من بهترینی.

با خوشحالی گفتم:ممنون.

بعد از چند دقیقه رسیدیم ،نگاهش کردم، نگاهم کرد .بدون اینکه حرفی بزنم از ماشین پایین شدم.از ماشین بیرون شد:مواظبت باش.

نگاهش کردم:آدم های عاشق به جای اینکه بگن دوستت دارم بیشتر می گن مواظبت باش.

لبخندی زد،چشمکی کرد:درست مثل من.

romangram.com | @romangram_com