#قهوه_تلخ_پارت_142
به طرفم آمد ،دستش را روی پیشانی ام گذاشت:تو تب داری به خاطر همین رنگت پریده.
دستم را روی دستش گذاشتم،دستم را محکم گرفت:دست هات چرا اینقد سرده؟
لبخندی زدم:می بینید من تب ندارم حالم خوبه.
زنبیل را از دستم گرفت:برو روی اون کاناپه دراز بکش تا برات قرص بیارم.
_من حالم خوبه.
اخمی کرد:وقتی بهت می گم صبح زود نرو بیرون به خاطر همینه ،ولی تو اصلا حرف گوش نمیدی.
به سمت اتاقم رفتم،بابا دم چهارچوب اتاقش ایستاده بود:سلام شیرین جان.
لبخندی زدم به طرفش رفتم:سلام بابا جونی.
گونه ای گرمش را بوسیدم،مامان با صدای بلند گفت:وای شیرین تو سرما خوردی صورت بابا تو نبوس که به اونم صراحت می کنه.
بابا نگاهی به من کرد وبعد نگاهش را به سمت مامان سوق داد:خانم جان،شیرین که از منم حالش بهتره.
لبخندی زدم:خب منم همینو میگم ولی مامان می گه (نه حالت خوب نیست).
مامان دستش را به کمرش گرفت:برو لباس تو عوض کن بیا تا برات دمنوش دم کنم.
_چشم.
به سمت اتاقم رفتم.کیفم را روی میز پرتاب کردم ،شالم را گوشه ی تخت انداختم دکمه های مانتویم را باز کردم ،روی تخت دراز کشیدم.به پنجره ای بخار گرفته خیره شدم :خدایا از تو می خواهمش تویی که خلقش کردی;تویی که خدای او هستی ;من قدرت بیان این عشق را ندارم خودت مهرم را در دلش قرار بده تا او همچون من دلبسته ام شود،تو یاری :تو یاوری;تو دوای دل هر عاشقی،مگذار که عشقم سر به رسوایی بزند...
با صدای زنگ گوشی نگاهم را به سمت کیفم سوق دادم.با بی حوصلگی از روی تخت بلند شدم ،به سمت کیفم رفتم.گوشی را برداشتم:سلام امیریل.
romangram.com | @romangram_com