#قهوه_تلخ_پارت_138
سکوت کرد ،حرفش را نگفت.نگاهش کردم سرم را تکان دادم :ای کاش چی؟
_ای کاش همه مثل شما بودند،اون وقت هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.
_همه که مثل هم نیستن ولی ما می تونیم مثل همه باشیم،موافقید؟
_بله حق باشماست.
روزها یکی پس از دیگری می گذشت ،به سرعت باد در یک چشم به هم زدن.هر روز بیشتر روز قبل وابسته ی چشم هایش می شدم شکی نداشتم از این که فرهاد هم دلش گیر دلم است ،این را از نگاهش می شد فهمید ولی بر زبان نمی آورد شاید ترسش از این بود که منم مثل نادیا تنهایش بگذارم .خیلی دلم می خواست در جواب چشم هایش بگوییم :من دلم گیر توست ای مرد محبوب زندگی ام،عاشقی با تو یعنی پرواز کردن به سمت کهکشان تا بی نهایت پرواز به سوی خدا،تو خودت عشقی ونگاهت زاده ی عشق است ،تو فرمانروایی این قلب بیمارم هستی ،من عشق را با تو تجربه کردم با نگاه به چشم های قهوه ای زیبای ات ای مرد زندگی ام...در فکر بودم که صدایش در گوشم طنین انداز شد:به چی داری فکر می کنی؟اصلا حواست اینجا نیست.
مثل همیشه نگاهش کردم ،لبخندی روی لبم نشست.عاشق این نگاه دو نفره بودم سکوت بینمان حرف ها داشت برای گفتن اما دل وجرات نداشتیم برای بیان گفته هایمان.حرف ها در سکوت بین مردمک چشم هایمان رد وبدل می شد.خنده ای از سرم پرید،با صدای بلند خندیدم وقتی دید دارم می خندم بدون اینکه دلیل خنده ام را جویا شود شروع به خندیدن کرد،مکثی کردم چشمکی زدم:تو چرا می خندی؟
با صدای خوش آهنگش گفت:به تو.
دستم را جلوی سینه ام گذاشتم:به من؟
_بله به تو،نباید به تو بخندم؟
اخمی کردم :نه نباید به من بخندی ...
وسط حرفم پرید:اون وقت دلیل اینکه بهت نخندم چیه؟
_چون اگه به من بخندی نمی بخشمت.
چشم هایش را درشت کرد:جان فرهاد نمی بخشی منو؟
romangram.com | @romangram_com