#قهوه_تلخ_پارت_136


با گفتن جانم،جانم جان به لبم شد.احساس کردم خیس عرق شدم ،دچار کمبود اکسیژن شدم .بند بند دلم فکر می کردم از هم دیگه گسست.فهمید که با گفتن جانم،حالم بد شد،با ناراحتی گفت:شرمنده شیرین خانم نمی خواستم ناراحت شید.

نفسی کشیدم:نه ناراحت نشدم،شما یه جوری گفتین جانم که من جا خوردم.

خندید:پس از این به بعد بی مقدمه نمی گم جانم.

سرم را تکان دادم:آره باید اولش یه مقدمه چینی کنید که من جا نخورم چون قلبم ضعیفه.

به درختی که کنار صندلی آهنی بود تکیه داد،دست هایش را پشت سرش گذاشت

با ناراحتی گفت:نمی خوام هیچ وقت از من ناراحت شید ،اگه زبونم لال یه وقت باعث ناراحتی تون شدم اون روز هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.

طرف دیگر تنه ی درخت رفتم ،تکیه دادم نفسی کشیدم:بعضی وقت ها زندگی آدم توی یه چشم به هم زدن تغییر می کنه،یکی میاد توی زندگی آدم که اگه هرارتا بد وبیراه بارش کنه باز هم براش عزیز است ،چون قلبش دیگه مال خودش نیست مال اونه که توی قلبش است.

_آره موافقم با حرفتون،من اینو تجربه کردم.یکی اومد توی قلبم که هیچ وقت از حرف هاش ناراحت نشدم با اینکه ترکم کرد هزاربار رفتم منت کشی ،اما اون با بی محلی هاش به من ثابت کرد که دوستم نداره ،من فقط براش یه سرگرمی بودم ولی من اون رو همه کسم تصور می کردم ،جاش توی قلبم بود.چه دنیا بی معرفتیه ...

_دنیا بی معرفت نیست آدم هاش بی معرفتن ،یه جوری با حرف هاشون طرف مقابل رو به هم میریزن که زلزله ی شش ریشتری هم جرات این کار رو نداره و کم میاره در برابرشون،از نظر من اونی که یبار رفت دیگه رفتن رو یاد گرفته هر روز که دلش هوس رفتن کنه میره،پس همون دفه اول باید قیدش رو زد،درسته سخته ولی چاره ای جز فراموشی نیست.

آرام وآهسته نشست ،سرش را به درخت تکیه داد:چه میدونستم که یه روز میره.

به طرفش رفتم ،روبه رویش روی چمن ها نشستم:همه یه روز میرن ولی هر رفتنی بوی خاص خودش رو داره،یکی مثل نادیا خانم میره چون رفتن رو بلده ونباید براش دل سوخت چون یه جای دیگه سرگرمه،یکی هم ناخودآگاه میره اون دنیا که آدم تا وقتی زنده است حسرت می خوره به خاطرش.

آه سردی کشید:درست مثل پدرم که توی اوج ناامیدی اومد سراغم ،دستم رو گرفت.اما من قدرش رو دیر فهمیدم وقتی که دیگه نداشتمش ،وقتی که زیر خروارها خاک بود،زود رفت زودتر از اونی که فکرش رو می کردم.هیچ وقت خودم رو نمی بخشم چون باهاش بداخلاقی کردم.هر کی رو که دوست داشتم خدا ازم گرفت،دیگه نمی خوام کسی رو ازم بگیره چون اینبار مطمنم دیوونه می شم.

نگاهی به چشم های خیس از اشکش کردم:آیا کسی توی زندگیتون است؟

_کسی که نه،اما یه فرشته توی قلبم است دلم نمی خواد از دستش بدم ،چون دیگه تنها می مونم.

با تعجب گفتم:کی؟

romangram.com | @romangram_com