#فرشته_نجات_پارت_99


اونو بگیره گفت : که خریت کردی نه ؟

ساؼر جیػ می زد و دور تا دور اتاق می دوید و در آخر هنگامی که می خواست از کنار تخت عبور کند

و از اتاق خارج شود مهرام او را گرفت و با خود روی تخت انداخت و به سرعت روی او خوابید تا

فرار نکند .

هر دونفس نفس می زدند سرش را بالا گرفت و گفت : که خریت کردی نه ؟

ساؼر خندید : کی ؟ من ؟ نه !

مهرام : که مثه خر تو گل موندی ؟

ساؼر : من که نه شاید تو ...

مهرام خم شد و لپش را محکم گاز گرفت که صدای جیؽش بلند شد .

بادست به کمرش کوبید : ای مادرت به عزات بشینه مهرام لپمو کندی .

مهرام با خنده گفت : اوم ... خوشمزه بود ... یه بار دیگه و دوباره لپ دیگرش را گاز گرفت ...

ساؼر محکم به کمرش زد و موهایش را محکم تر کشید ...

مهرام توی گوشش گفت : پیشیم داره چنگول می ندازه .

ساؼر : خوب گازم نگیر دردم میاد .

مهرام توی چشمهایش خیره شد ... ساؼر هم به او نگاه کرد ...

مهرام خم و گوشه ی لب او را بوسید و کنار گوشش زمزمه کرد : بوست کنم دوس داری ؟

ساؼر خیره نگاهش می کرد

مهرام زمزمه کنان گفت : دوست دارم .

ساؼر دست هایش را دور کمر او حلقه کرد و در بؽلش دراز کشید ... مهرام موهایش را بوسید ...

گوشش را ... زیر گوشش ... گردنش ... چونه اش ... گونه ها ... بینی ... چشم ها ... پیشانی ... و لب

ها ...

* * * * *





ایلسا روی تخت نشسته بود و به رو به چشم دوخته بود و به این فکر می کرد که ماه عسلشان چقدر زود

گذشت ...

توی این مدت جاهای مختلؾ پاریس را رفته بودند و حسابی خوش گذرانده بودند ... تاق پیروزی ، کاخ

الیزه ، لدفانس ، خیابان شانزلیزه ، پارک دیزنی لند ، باغ تویلری ، موزه ی لور ، موزه ی اورسی و و

و ....

حسابی بهش خوش گذشته بود ... حتی به دانشگاه ژوسو دانشگاهی که ارشیا در آن درس خوانده بود

رفتند ... یه روز هم با دوستان ارشیا به خارج از شهر رفتند... اصلا دلش نمی خواست برگردد ...

ارشیا وارد اتاق شد و با دیدن او که متفکر روی تخت نشسته بود گفت : ا چرا هنوز نشستی ... بابا پاشو

دوساعت دیگه پروازه زود بپوش بچه ها قراره بیان فرودگاه .

ایلسا از جا برخواست و مانتویش را پوشید و پشت سر ارشیا به راه افتاد ...

دوستان ارشیا همگی به جز لیلیام و شرمین آمده بودند ... همه ی دخترا را تک به تک در آؼوش گرفت

...

هنگامی که هواپیما از زمین برخواست ایلسا رو به او گفت : مرسی ارشیا خیلی خوش گذشت .

ارشیا : خواهش می کنم .

ایلسا : به کسی گفتی داریم بر می گردیم ؟

ارشیا : نه ...

ایلسا سری تکان داد و چیزی نگفت .

ساعتی بعد هر دو پس از تحویل گرفتن چمدان هایشان به سمت خانه به راه افتادند ...

* * * * *

فرهاد با اراده ای مصمم گوشی تلفن را برداشت و تارلا را به دفترش فراخواند ...

از دیشب فکرش درگیر بود ... تصمیم داشت تارلا را از علاقه ی خود آگاه کند اما مانده بود چه طوری

... ؟






romangram.com | @romangram_com