#فرشته_نجات_پارت_97
ایلسا : ا ... مگه حامله شدم و خودم خبر ندارم ؟
ارشیا با دست به کله ی خود کوبید : خدایا منو بکش از دست این دیوونه ... بیا بریم تا روانیم نکردیم ...
بی تربیت بی حیا !
ایلسا : تو که خدایی روانی هستی .
ارشیا به سمتش خیز برداشت که ایلسا یکی از سبد ها را گرفت و به سرعت دوید ...
فصل 19
دسته گل را توی دستش جا به جا کرد و زنگ آیفون را فشرد : بله ... ا ساؼر تویی ؟
ساؼر خندید : نه روحشم .
مهرام : بیا بالا شیطون .
ساؼر وارد ساختمون شد و به طرؾ آسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی ده را فشرد .
مهرام با دیدن او تنگ در آؼوشش گرفت : کجایی دختر دلم برات تنگ شده .
ساؼر گل را به دستش داد و گفت : ما که سه روز پیش تو عروسیه ایلسا همدیگه رو دیدیم.
مهرام در رابست و دست دور گردنش انداخت : اووو ... سه روز پیش من یه ساعت نبینمت دلم می تنگه
برات .
ساؼر : خوب زودتر عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون ایلسا رو دیدی دوماه نشد خواستگاری و
عقد و عروسیش .
مهرام : یه خورده دیگه صبر کن عزیزم بعد سال داییم مراسم می گیریم ... حالا هم بیا بشین روی این
مبل تا من یه شربت خنک و تگری برات بیارم .
ساؼر : آلبالو باشه .
مهرام : ای به چشم .
ساؼر : تا تو بیاری من برم لباسمو عوض کنم ... راستی مامانت اینا کجان ؟
مهرام : رفتن پیش مهداد و زنش منم نرفتم و زنگ زدم تو بیای .
ساؼر سری تکان داد و به سمت اتاق خواب مهرام رفت .
تاپ مشکی زیبایی را که با دو بند نازک شانه هایش را در بر می گرفت به همراه شلوارک جین مشکی
به تن کرد ... موهای زیبا و خوش حالتش را بالای سرش جمع کرد و پایین رفت .
مهرام با دیدن او سوتی زد و گفت : ببین چی کرده خانومم ... بیا این جا ببینم ... او را در آؼوش گرفت
: نمی گی خوشکل می کنی من سکته می کنم ؟
ساؼر : خدانکنه .
مهرام او را کنار خود روی کاناپه نشاند و لیوان شربت را به دستش داد : مرسی .
مهرام : خواهش می کنم خوشکلم ...خوب خانوم خانوما چه خبر چه کارا می کنی ؟
ساؼر شانه بالا انداخت .
مهرام : از ایلسا و ارشیا چه خبر بهشون زنگ نزدی ؟
ساؼر : نه بابا اونا الان دارن عشق و حال می کنن مگخ ما رو یادشون میاد ... ایلسا نامرد هم که انگار
نه انگار !
مهرام : خودم نوکر خانومم هستم .
ساؼر خندید وگفت : مامانت اینا کی میان ؟
مهرام : احتمالا شب .
ساؼر : پس بااین حساب ناهار این جام ... قراره چی بم بدی ؟
مهرام : هرچی دوس داری
ساؼر : من هوس قورمه سبزی با برنج زعفرانی کردم ...
مهرام : الان زوده موقع ناهار زنگ می زنم سفارش می دم .
ساؼر از جا برخواست : لازم نکرده بیا تو آشپزخانه با هم درست می کنیم .
مهرام : مگه بلدی ؟
ساؼر ژست مسخره ای گرفت و گفت : چیه ؟ دست کم گرفتی منو ؟
romangram.com | @romangram_com