#فرشته_نجات_پارت_81


ساؼر : بله و بلا ... مامانت چی می گفت ؟





من : من چه میدونم از خودش بپرس .

ساؼر : شوهر کردی و آدم نشدی ؟!

زدم زیر خنده : وای ساؼی باورت می شه ارشیا ازم خواستگاری کرده ؟

ساؼر : چرا نیاد مگه تو چی کم داری ؟ دلشم بخواد .

من : ساؼر ... ساؼر ... دارم از خوشی سکته می کنم .

ساؼر : حسابی خرکیؾ شدی نه ؟

من : آره حسابی خرکیفم .

ساؼر : کی قراربیان ؟

من : نمی دونم ظهر که برگشتیم خانوم بزرگ و مامان ارشیا و آیلار این جا بودن مامان میگه اومده

بودن رضایت بگیرن بیان خواستگاری .

ساؼر : خیلی خوشحالم برات که به خواستت رسیدی واقعا بهم میاید ...

من : آره نظر خودمم همینه ... اصلا خدا ما رو واسه هم ساخته .

ساؼر : خوب دیگه پر رو نشو !

خندیدم ...

ساؼر : ببین ایلسا مهرام پشت خطه کار نداری ؟

من : ای شوهر ذلیل !

ساؼر : تو رو می بینیم ...

من : مگه تاحالا منو ندیدی ؟

ساؼر : خفه شو ... برو عمتو مسخره کن .

من : وا ... عمم به این خوبی چرا مسخره اش کنم ؟

ساؼر : قطع می کنی یانه ؟

من : نه ! تا جون خودتو و اون شوورت دراد .

ساؼر : جون من قطع کن !





من : باشه چون عاشقم درکت میکنم و قطع میکنم ... راستی فردا میای دنبالم ؟

ساؼر : مگه من رانندتم ؟

من : دوس داشته باشی می تونم استخدامت کنم با ماهی صد تا یه تومنی .

ساؼر : یه وقت پولات تموم نشه ... الان صد تومنو بدی به گدا توؾ می کنه تو صورتت .

من : آره ولله دیدی چه گداها پر رو شدن ؟

ساؼر : قطع می کنی یانه ؟

من : باشه کار نداری ؟

ساؼر : با تو نه اما با مهرام جونم چرا !

من : توؾ به روت بی تربیت ... چه کار داری بامهرام ها ... می گم ساؼی کار دست خودت ندی ؟ ...

بابا شما هنوز عقدین !

ساؼر : ایلس ا ! مگه گیرت نیارم

زدم زیر خنده : باشه عزیزم ... تو برو به مهرام جونت و اون کار خوب خوشکل و لذت بخشت برس

منم برم به ارشیا جونم برسم .

ساؼر : فردا خو می بینت ؟!

من : تهدید می کنی ؟

ساؼر : نه ... ولی برات دارم ... خداحافظ .

با خنده ازش خدحافظی کردم .

پس قطع تلفن روی تخت دراز کشیدم ... هنوز باورم نمی شد ... یعنی انقدر زود همه چی درست شده

بود ؟!

امروزه ، روزی که بی وقفه


romangram.com | @romangram_com