#فرشته_نجات_پارت_80
ارشیا هم سلام کرد .
فرهاد با حرص گفت : سلام خانوم ددری ، خوش گذشت ؟
روی مبل نشستم : آره جات خالی انقدر بازی کردم و خوردم که نگو !
فرهاد : بله تو که جز خوردن کار دیگه ای بلد نیستی اونم به حساب ارشیای بدبخت !
ارشیا : آی گفتی فرهاد ! ... باور کنین امروز ورشکست شدم .
من : بله بله ... ورشکسنت شدی ؟؟؟
ارشیا : بله میدونی چقدر پول بابت بازی و خوراکی و ؼذا دادم ؟
رو برگردوندم : ایش ! حالا انگار چقدر خرج کرده خسیس !
همه خندیدند .
بعد از رفتن آنها به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم .
* * * * *
پشت لپ تاب بودم و از تو سایت نودوهشتیا رمان جدید دانلود می کردم که در اتاقم زده شد و بعد اون
مامان اومد تو : وقت داری باهات یه کم حرؾ بزنم ؟
به طرفش برگشتم : آره ... درباره ی چی ؟
روی صندلی نشست : اول اینو خاموش کن .
و به لب تاب اشاره کرد .
من : ای به چشم .
پس از خاموش کردن لب تاب گفتم : من در خدمتم !
مامان : می دونی امروز مامان ارشیا و خانوم بزرگ واسه چی اومده بودن اینجا ؟
من : نه ... چرا ؟
مامان : اومده بودن خواستگاری .
با تعجب گفتم : چی ؟
مامان : اومده از تو خواستگاری کنن واسه ارشیا منم گفتم با خودت صحبت می کنم خبرشون می کنم .
من ک خود ... ارشیا ... اینو خواسته ؟
مامان : حتما خودش خواسته که اینا رو فرستاده .
با خجالت گفتم : من .... نمی دونم چی بگم ؟
مامان خندید : من که می دونم تودلت چی می گذره .
سرمو انداختم پایین .
مامان در آؼوشم گرفت : قربون دخترم بشم
من : مامان به نظر شما اگه جواب مثبت بدم ... کار خوبیه ؟
مامان : آره عزیزم ... چرانه ! ارشیا پسره خیلی خوب و ایده عالی هست فقط یه چیزی باید در باره اش
بدونی ؟
من : چی ؟
مامان : اون قبلا یه بار نامزد کرده .
من : می دونم ستاره بهم گفت .
مامان : با وجود این راضی هستی ؟
من : آره .
مامان : پس من برم به مامانش خبر بدم که عروس خانوم بله رو گفته .
خندیدم مامان از جا برخاست و از اتاق خارج شد ...
وایی خدایا چقدر خوشحالم ... رو ابرا پرواز می کردم ... بلند شدم و شروع کردم به ورجه
وورجه کردن ... یه جوری باید تخلیه میشدم ... وارد بالکن شدم و از خوشحالی یه جیػ بلند کشیدم ...
خدایا ... یعنی آرزوم داره براورده میشه ... ارشیا منو می خواد ... می خواد تا ابد مال من بشه ... اصلا
فکر نمی کردم ارشیا انقدر زود بیاد خواستگاریم ... اصلا فکر نمی کردم منو بخواد ... داشتم از خوشی
میمردم ... خداجون خیلی خیلی مرسی ... نوکرتم خداجون ... با صدای زنگ موبایم به داخل برگشتم ...
ساؼر بود : الو ...
romangram.com | @romangram_com