#فرشته_نجات_پارت_235
پسر : ما کوچیکه شماییم حالام دیگه نظر خودته می خوای با من راه بیا می خوای هم ...
- دوتای دیگه می ذارم
پسر : نچ همون سه تا
با خشم نگاهش کرد
پسر : خوب ایم بارم همون راه قبل کارسازه ها ؟!
- کدوم ؟
پسر خندید : همون شب رویایی و ....
به میان حرفش پرید : خیلی خوب فهمیدم کی و کجا ؟
پسر : شمام خوب راه میای ها ؟!
- جواب بده
پسر : فردا همین جا باش میام دنبالت
- ساعت ؟
پسر : شش عصر
- باشه ... اما فقط همین یه باره ... بعشم وقتی چیزی رو که می خواستی گرفتی جلوی چشمم اون
صداهای ضبط شده رو پاک می کنی ؟ فهمیدی ؟
پسر : باشه عزیزم چرا ناراحت میشی ؟!
- به من نگو عزیزم
پسر : باشه بگم گلم خوبه ؟
اخم کرد و از جایش برخاست و بیرون رفت ...
* * * * *
ماشین را توی پارکینگ پارک کرد و وارد محوطه شد ... دسته گل را از صندوق عقب برداشت و آرام
آرام به سمت قسمت مورد نظر رفت ...
دسته گل را بالای سنگ قبر گذاشت و دو زانو کنارش نشست : سلام عزیز دلم ، خوبی ؟!
در شیشه ی گلاب را باز کرد و روی قبر پاشید و دستش روی اسمش کشید و لبخند تلخی روی لب هایش
جای گرفت : راحتی ؟ بی من ؟ آره ؟ ... حتما بدون من خوش می گذره که دیگه حتی یادی از من هم
نمی کنی ... خوشحال باش که با خوشیه تو خوشم ...
قطره ی بارانی روی دستش چکید ... سرش را به سمت آسمان برد : این نشونه است ؟ که بگی هنوزم به
یادمی ؟ می دونم یادم هستی خواستم شوخی کنم ...
باران رفته رفته بیشتر میشد و مردمی که در قبرستان بودند یکی یکی آن جا را ترک می کردند اما او هم
چنان نشسته بود : عشقم ... دوساله بی تو دارم زندگی می کنم ... چرا منم نمی بری پیش خودت ؟! می
خوام کنار تو باشم دیگه دارم از پا در میام ... یه وقت اون جا تو بهشت ، عاشق کسی نشی ؟! من می
میرم ... دعا کن بیام پیشت باشه ؟ ... نگاهی به آسمان انداخت : این باران چه معنی داره عشقم ؟ می
خوای چی بهم بگی ؟ ... شب می یای تو خوابم ؟ خیلی وقته خوابتو ندیدم ... هرشب عکستو بؽل می کنم
تا شاید خوابتو ببینم اما نمی بینم ... تو رو خدا امشب بیا ...
دلم بر ات تنگ شده ... اما من می تونم ... می تونم دوریت رو تحمل کنم ... به فاصله ای که بینمون
هست فکر نمی کنم ... آخه تو وجودم پیدات کردم ... تو چشمام ، دستام ، لب هام ... قلبم ... چه طور من
تنهام وقتی هنوزم هستی ؟ چه طور بگم نیستی وقتی تو تک تک لحظه هام جاری هستی ؟ تو با منی
خودت و خودم خوب میدونیم هستی ... تو تمام لحظه هام ... تو قلبم واسه همینه که با منی ... برای
همینه می تونم بمونم ...
می دونی گلم ... وقتی اونقدر دلتنگ می شم که دیگه نمی تونم تحمل کنم ... وقتی حس می کنم دیگه
طاقت طاق شده ... دستامو روی بینیم می ذارم و با همه ی احساس بو می کشم ... تا عطرت همه ی
وجودمو پر کنه ... بعد دستامو تو بؽلم می گیرم ... حس می کنم تو باهامی ... صدای مهربونت رو که
بهم می گفتی دوسم داری میشنوم ... و آخر همشون به تو می رسم ... اونوقته که دیگه دلتنگیم از بین
میره ...
romangram.com | @romangram_com