#فرشته_نجات_پارت_233


فرهاد : ایلسا چی ؟ حرؾ می زنی یا نه ؟

ارشیا : زود بیا بیمارستان ...

فرهاد : چیزی شده ؟

ارشیا : فقط بیا ... و قطع کرد

یک ربع بعد فرهاد در بیمارستان بود پریشان به سمت ارشیا رفت : چی شده ارشیا ... این جا چه خبر

شده ؟





ارشیا با چشمان پر اشکش به او خیره شد و بخشی که سر در آن نوشته شده بود مراقبت های ویژه ،

اشاره کرد ... فرهاد به سمت آن رفت ... با دیدن ایلسا در آن حال زانوهایش سست شد ...

ارشیا به سمتش رفت ... فرهاد رو به او گفت : آخه چه طوری این طور شد ؟ کی این بلا رو سرش

آورد ؟

ارشیا همه چیز را برایش تعریؾ کرد بعد از تمام شدن حرؾ هایش فرهاد مشتی حواله ی صورتش کرد

و گفت : بی شرؾ ... هرچی بلا سرش میاد به خاطر توئه ... مگه چی کارت کرده که این همه عذابش

میدی ؟! فقط به خاطر اینکه دوست داشت باید این همه بلا سرش بیاری ؟

ارشیا : مگه من می خواستم اسن طوری بشه ؟

فرهاد : به خاطر توئه چرا دست از سرش بر نمیداری ؟ تا نکشیش دست بردار نیستی ؟

ارشیا بی هیچ حرفی ، با چشمان خیسش ، از پشت شیشه به ایلسا چشم دوخت ... در عرض نیم ساعت

همه ی فامیل از تصادؾ او خبر دار شدند ...

ارشیا به همراه فرهاد جلوی در اتاقی که او بستری بود قدم میزدند و یاسمن ، ساؼر ، یگانه و مهوش

روی صندلی ها نشسته بودند و اشک می ریختند ...

دست لرزانش را بالا آورد و روی شیشه گذاشت و به او خیره شد ... ایلسا به آرامی روی تخت خوابیده

بود ... سرش را به شیشه چسباند : عزیزم ... نشکنی دلمو یه وقت ... تنهام نزاری که می میرم بی تو

من تازه می خوام با تو بودن رو تجربه کنم ... می خوام سهممو از تو بگیرم ... تو همه ی سهم من از

عشقی ... خدایاااا سهممو نگیر ازم !

* * * * *

عصر همان روز به همراه پارسا به کلانتری رفت و شکایتی علیه راننده ای که به ایلسا زده بود کرد ...

گویا مردی که در همان خیابان سوپر مارکتی داشت شماره ی ماشین راننده را یادداشت کرده بود و به آن

ها داده بود

بعد از شکایت پارسا همان جا ماند و ارشیا هم به بیمارستان برگشت





روز ها و هفته ها از پس هم می گذشت و ایلسا همچنان در خواب بود ... خبری هم از آن راننده فراری

نشده بود ... ارشیا بی قرار تر از همیشه در کنارش بود و مرتب از خدا شفای او را می خواست ... توی

تمام این مدت روزی نبود که در کنار او نباشد ... دیگر همه ی پرسنل بیمارستان او را می شناختند و

برایش دلسوزی می کردند ...

النا و امیر حسین هم بی قراری می کردند و دلتنگش بودند ...

آن روز اما ...

ارشیا صبح بعد از سه ماه از بیمارستان بیرون رفت و به خانه ی ایلسا رفت ... به اصرار زیاد فرهاد به

حمام رفت و لباس نو بر تن کرد سپس به کنار امیرحسین رفت ...

امیرحسین با بؽض به او نگاه کرد و گفت : عمو ... شما نمی دونی چرا مامانم نمیاد ؟

ارشیا هم بؽض داشت ... لبخند تلخی زد و دستی بر سر او کشید : مامانتو خیلی دوس داری ؟

امیر سر تکان داد : آره ... یه عالمه . مامانم از همه ی بهتره

چند قطره اشک از چشمانش فرو ریخت و روی گونه هایش سر خورد ... امیر با دستان کوچکش اشک

های او را پاک کرد و گفت : عمو چرا گریه می کنی مامانی بهم میگه مردا نباید گریه کنن

ارشیا او را در آؼوش گرفت و چانه اش را بر سرش گذاشت و زمزمه کرد : مامانت بهترینه

امیرحسین : عمو مامانم نمیاد ؟

ارشیا : چرا میاد ... اون باید بیاد زندگیه ماها به وجودش بسته اس


romangram.com | @romangram_com