#فرشته_نجات_پارت_204
ارشیا حسابی گیج شده بود ... دست برد و چانه ی شرمین را به سمت خود برگرداند و سعی کرد لبخند
بزند : ببخشید خانوم گل ... نه همیشه ایلسا موقع خواب اذیتم می کرد الانم یه لحظه گیج خواب بودم فکر
کردم اونه
شرمین : نخیر نمی بخشمت
ارشیا او را به سمت خود کشید : خانومی ... خانوم گل من ... ببخشید دیگه
شرمین خندید : فقط همین یه باره ها !!!
ارشیا : باشه
شرمین : خوب حالا پاشو یه دستی به سر و روت بکش که بریم یه چرخی بزنیم
ارشیا : چشم
شرمین لپش را کشید : آفرین پسر خوب من پایین منتظرتم
با رفتن شرمین از جا برخاست و وارد دستشویی اتاقش شد ... پس از شستن دست و صورتش بیرون آمد
و مشفول پوشیدن لباس هایش شد ... رو به ی آینه ایستاد و دست برد که عطر محبوب شرمین را بزند که
دست ظریفی جلو آمد و عطری دیگر رابرداشت : اینو بزن خوش بو تره اشی مشی جونم
به سمتش برگشت : ایلسا ! ...
ایلسا لبخندی زد و بعد مثل سایه ای محو شد ... ارشیا سرش را تکان داد و به دستش نگاه کرد همان
عطری بود که ایلسا به عنوان هدیه به او داده بود ... بی اراده دستش را بالا برد کمی از آن به گردن و
روی لباسش زد ، چشمش به گردنبند اهدایی ایلسا افتاد ... دست برد و آن را در دست فشرد ... باز هم
توی آینه نگاه ایلسا را دید ... چشمان شفاؾ و پر عشقش ... به عقب برگشت اما این بار هم چیزی نبود
عصبی سر تکان داد ... نمی دانست چش شده است ...
بیرون که رفت شرمین روی مبل نشسته بود بادیدن او از جا برخاست و گفت : اومدی ؟
ارشیا : آره کجا بریم اول صبحی ؟
شرمین : بریم توچال همونجا هم آش می خوری جای صبحونه
ارشیا : باشه بریم
* * * * *
بچه ها مشؽول دیدن کارتون بودند و ایلسا هم توی آشپزخانه آشپزی می کرد که زنگ در زده شد ایلسا
داد زد : امیر برو آیفونو بزن ببین کیه ؟
امیر حسین از جا برخاست و به طرؾ آیفون رفت : بله ؟
ژالان با تعجب گفت : ببخشید اون جا کجاست ؟
امیر حسین خنده اش گرفت : این جا خونمونه
ژالان : مامانت رو صدا نمی کنی ؟
امیرحسین : مامانی ... مامانی ...
ایلسا از او خواسته بود تا مامان صدایش کند ...
ایلسا از آشپزخانه بیرون زد : چیه عزیزم
امیر حسین : یه خانمه اس .
ایلسا به درون آیفون نگاه کرد و با خنده گفت : ا اینکه ژالانه ... و گوشی را از دست او گرفت و گفت :
بیا بالا ژالان و در را باز کرد
ژالان سردرگم وارد ساختمان شد
ایلسا دم در منتظرش ایستاده بود همدیگر را در آؼوش گرفتند و بوسیدند
ایلسا : بیا تو
ژالان وارد شد : اون پسره کی بود آیفون و جواب داد ؟
ایلسا : پسرمه
ژالان با تعجب گفت : پسرت ؟
ایلسا : آره بیا تو برات تعریؾ می کنم
ژالان وارد شد و با دیدن دو کودکی که جلوی تلویزیون نشسته بودند متعجب شد
ایلسا رو به امیر حسین گفت : امیر بیا به خاله سلام کن
romangram.com | @romangram_com