#فرشته_نجات_پارت_203


ایلسا : دوسش داری ؟

امیر حسین : آره خیلی خوشکله

ایلسا لبخندی زد و به راه افتاد ... از سر راه از دارو خانه مقدار زیادی پوشک بچه و شیر خشک و

شیشه شیر و وسایل مورد نیاز بچه خرید ... از کافی شاپ کنار دارو خانه هم کمی آب جوش گرفت و

توی ماشین مقداری شیر درست کرد و به النا داد ... کودک پس از خوردن شیر به خواب رفت ... ایلسا

مقابل فروشگاهی که لباس و لوازم بچه گانه داشت ایستاد ... النا را از بؽل امیرحسین گرفت و به همراه

هم از ماشین پیاده شدند





امیرحسین پرسید : خاله کجا می ریم ؟

ایلسا : می ریم لباسای خوشکل و تمیز براتون بخرم

هر سه وارد فروشگاه شدند ... نگاه خیلی از مشتری ها به سمتشان برگشت ... شاید برایشان عجیب بود

که خانومی به خوش تیپی و خوش پوشی ایلسا همراه آن دو بچه با سر و وضعی کثیؾ باشد ...

ایلسا مقدار زیادی لباس پسرانه شامل بلوز و شلوار و تی شرت و ؼیره برداشت و روی پیشخوان

ذاشت و به فروشنده گفت که آن ها را کنار بگذارد سپس به سمت دیگری رفت و مقداری لباس کوچک

دخترانه و جوراب و کیؾ بچه و لوازم دیگری هم برداشت و پس از برداشتن چند جور کفش و جوراب

برای هر دویشان به سمت فروشنده رفت و خواست تا آن ها بسته بندی کند ... پس از خرید از کار گر

فروشنده خواست تا آن ها را به سمت ماشینش بیاورد ...

سوار ماشی که شدند امیرحسین پرسید : خاله اینا همه رو واسه ما خریدی ؟

ایلسا : آره عزیزم

امیرحسین خندید : خاله تو خیلی مهربونی

ایلسا هم خندید و به سمت خانه به راه افتاد از فست فود سر خیابان دو عدد پیتزا به همراه سیب زمینی و

سالاد ماکارانی و سالاد فصل خرید و به خانه رفتند

با کمک هم وسایل را توی آسانسور گذاشتند و به طبقه ی سوم رفتند ... ایلسا در را گشود و وارد شد ...

امیرحسین هم کنجکاو پشت سرش وارد شد با دیدن خانه ی بزرگ و لوکس او تعجب کرد : خاله ؟!

ایلسا : جانم !

امیر حسین : این جا خونه ی توئه ؟

ایلسا : آره عزیزم خیلی زشته ؟

امیر حسین : نه خیلی بزرگه ... از خونه ی عمو احمد هم بزرگتره

ایلسا : بیا بریم اول یه حموم درست و حسابی بکنمتون بعد شام بخوریم

هرسه به به حمام رفتند ایلسا مانتو و شالش را بیرون آورد و پاچه های شلوارش را بالا زد سپس تشت

کوچکی برداشت و النا را توی آن گذاشت ...

پس از اینکه حسابی حمام کردند و تمیز شدند بیرون آمدند و ایلسا از لباس هایی که خریده بود به تنشان

کرد





امیرحسین : خاله چه لباسای خوشکلی

ایلسا لبخندی زد و النا را که به خواب رفته بود روی مبل گذاشت و کیسه های ؼذا رابرداشت : ا اینام که

سرد شده ... بذار بزارمشون تو ماکروفر یه دقیقه ای گرم میشه

پس از خوردن شام هر سه توی اناق ایلسا به خواب رفتند ...

* * * * *

ؼرق خواب بود که حس کرد چیزی در بینی اش فرو رفت ... با دست آن را پس زد اما دوباره تکرار

شد با اینکه چشم هایش بسته بود اما صدای خنده های ظریؾ زنانه ای را می شنید ... بی توجه به

اطراؾ و بدون اینکه حواسش باشد محکم روی دست طرؾ زد و گفت : نکن ایلسا اول صبحی باز

شروع کردی ؟

دست به عقب کشیده شد ... یکدفعه مؽزش شروع به فعالیت کرد به سرعت چشم گشود و چهره ی

خشمگین شرمین را رو به روی خود دید ... دستپاچه از جا برخاست : سلام تویی ؟

شرمین با عصبانیت گفت : آره منم ببخشید که ایلسا خانوم نیست و رویش را برگرداند


romangram.com | @romangram_com