#فرشته_نجات_پارت_146

ارشیا شروع کرد به تاب دادن هر لحظه سرعت تاب بیشتر می شد و ایلسا بیشتر به بالا می رفت ...

داشت ترس برش می داشت ...

گفت : ارشیا بسه دیگه !

ارشیا خندید : نخیر تازه شرع شده ... دستم داره گرم می شه

ایلسا : ارشیا دارم می ترسما بسه دیگه

ارشیا : اون دیگه به من ربطی نداره و سرعت تاب را بیشتر کرد

ایلسا جیػ زد : ارشیا ! نکن ... من گفتم تندش کن نگفتم که سرعت ترن هوایی بهش بده

ارشیا : می خواستی نگی تو که می دونی من بچه ی حرؾ گوش کنی هستم !

ایلسا داد زد : مامانی ... مامان ... مامانی !

ارشیا بلند تر خندید : آره صداتو کن مامانتو نی نی کوچولو

ایلسا : اشی ولم کن ... می ترسم ... به خدا اگه ولم نکنی خودمو می ندازم پایین از روی تاب ...

ارشیا : جرئت نداری جوجه !

ایلسا : چرا دارم

ارشیا : خوب بنداز

ایلسا : ارشیا ولم کن خوب ... یه خورده آروم تر باش

ارشیا بیشتر هل داد ایلسا جیػ زد : مامان ... بابای ی ... بابایی

ارشیا ؼش ؼش بهش می خندید و ایلسا آرام آرام اشک هایش جاری شد با گریه گفت : دارم می ترسم

ارشیا !





ارشیا متعحب از اشک های او تاب را با دست نگه داشت و جلوی او ایستاد : چی شده دیوونه داری

گریه می کنی ؟

ایلسا اشک هایش را پاک کرد : تو که می دونی من از سرعت زیاد که تو بلندی باشه می ترسم

ارشیا : فکر نمی کردم از تابم بترسی

ایلسا : حالا فکر کن !

آرش وارد حیاط شد : چی شده ؟ ایلسا چرا داد می زدی ؟

ایلسا : از این شازده بپرس منو سوار تاب کرده و محکم تاب داد ... منم ترسیدم

آرش : همین ؟ فکر کردم چی شده

ایلسا : داشتم سکته می کردم چیز کمیه ؟

آرش : نترس بادمجون بم آفت نداره

ایلسا : ا ... بابا !

آرش خندید و به داخل برگشت ...

ایلسا با دیدن درخت های آلبالو به ارشیا گفت : ارشیا من آلبالو می خوام !

ارشیا : توی خونه هست بریم بخور

ایلسا ابرو بالا انداخت : نچ من می خوام خودم برم بکنم

ارشیا به درختان بلند آلبالو نگاه کرد و گفت : دیوونه شدی ؟ چطور می خوای از این درختا بالا بری ؟

بیا بریم

ایلسا : نمی یام من باید از این درختا برم بالا ... نگا اون جا نردبوم هست

ارشیا : تو سرت درد می کنه واسه دردسر ... نه ؟!

ایلسا چشمکی زد : چه جورم ... و به سمت نردبان رفت و آن را به سمت بلند ترین درخت رفت : اون

واینسا عین مترسک سر جالیز برو اون سطل رو بیار و به سطل کوچکی اشاره کرد ...

ارشیا سطل را برداشت و به سمت او رفت ... ایلسا از نربام بالا رفت و گفت : همین جا وایسا من می

چینم و می دم بهت تو بنداز تو سطل ...





ارشیا سرش را تکان داد ... ایلسا تند تند آلبالو می چید و می داد به ارشیا ... کمی بالا تر رفت و آلبالو

های آن قسمت را هم چید و به سمت دیگر خم شد و سنگینی اش را گوشه ی نردبان انداخت ... که

ناگهان نردبان از زیر پایش در رفت و از بالا به پایین پرت شد ... جیؽی کشید و چشم بست ...

ارشیا به محض دیدن او که به سرعت به سمتش دوید و او را قبل از افتادن به زمین گرفت و با هم به

romangram.com | @romangram_com