#فرشته_نجات_پارت_125
این را گفت و به سمت بقیه به راه افتاد
به کنار ارشیا که رسید ، او ارام به طوریکه فقط خودشان بشنوند گفت : خوش گذشت با اون پسر ژیگوله
؟
ایلسا فقط نگاهش کرد .
ارشیا : چیه ؟
ایلسا : ارشیا خیلی ... سکوت کرد
ارشیا : خیلی چی ؟ حرفتو ادامه بده .
ایلسا بدون هیچ حرفی از کنارش عبور کرد و به سمت پارسا رفت ...
بعضی وقت ها واقعا از تحلیل رفتار ارشیا در می ماند ... گاهی مهربان ... گاهی اخمو ... با خودش
فکر کرد : بچه دوگانگیه شخصیت داره ... یادم باشه آدرس آرتان روانشناس توی قرار نبود رو از
نویسنده اش بگیرم یه چند باری ببرم پیشش توسکا که شوورشو برد خوب شد ... ما هم ببریم شاید آدم شد
...
ازفکر خودش خنده اش گرفت ... سرش را تکان داد و به پارسا گفت : پری جونم خوبی ؟
پارسا : بد نیستم ... تو که از وقتی شوهر کردی سراؼی از ما نمی گیری
ایلسا : پری جونم من واسه هر کی وقت نداشته باشم واسه تو دارم ... چه خبرا ؟
پارسا : خبری نیست همون اتفاقای همیشگی
سوالی را که از روز اول سفر در سرش لانه کرده بود به زبان راند : پارسا !
پارسا : جونم
ایلسا : یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی ؟
پارسا : چی ؟
ایلسا : اوم ... از این که با شرمین همسفریم ناراحت نیستی ؟
نفس عمیقی کشید و به رو به رو چشم دوخت .
ایلسا : ناراحت شدی ؟ ببخشید ...
پارسا : نه ... ناراحت نشدم ... راستش خیلی وقته فراموشش کردم ... خوب که با خودم فکر کردم دیدم
یه تب تند بود حسی که بهش داشتم ... یه حس زود گذر ... شایدم یه هوس ... خیلی زود تر از اون
چیزی که فکر می کردم فراموشش کردم ...
ایلسا : پس چرا به حرؾ زن دایی گوش نمی دی و زن نمی گیری ؟
پارسا : نمی خوام خودمو درگیر زن و زندگی کنم
ایلسا : وا ... یعنی چی ؟
پارسا شانه بالا انداخت .
ایلسا : اما من تا تورو زن ندم راحت نمی شم
پارسا :ببینیم و تعریؾ کنیم
ایلسا : می بینیم ... راستی پری ؟
خندید و گفت : درد ... چرا می گی پری یکی بشنوه با خودش چی میگه !
ایلسا : هر چی می خواد بگه ... می دونستی شرمین همون کاری رو که خواهرش با تو کرده با ارشیا
کرده ؟
پارسا با تعجب گفت : جد ااً ؟
ایلسا : آره یه مدتی نامزده ارشیا بوده بعدش ارشیا اونو با یه چسر توی رخت خواب دیده
پارسا : بیچاره چه زجری کشیده
ایلسا : اره ... اما نمی دونی چه خوابایی واسه این دوتا خواهر دیدم ... تا پوستشونو نکندم و به ؼلط
کردن ننداختمشون ول نمی کنم
پارسا : بی خیال دختر دنبال دردسر می گردی ؟!
ایلسا با خشم به شرمین که به ارشیا چسبیده بود انداخت و گفت : وقتی خودش تنش می خاره کاری از
دستم بر نمیاد ... حالا داشته باش
romangram.com | @romangram_com