#فرشته_نجات_پارت_124



چند نفری به دمش اشاره کردند ... سر برگرداند و به پشتش نگاه کرد ... از تعجب خشکش زد ... بعد از

چند لحظه ؼرید : ایلسا ... می کشمت !

ایلسا مرده بود از خنده به طرؾ در سالن رفت و از خانه خارج شد و به حیاط رفت ... ارشیا هم به

دنبالش دوید ... دور تا دور حیاط دنبال او می دوید ... در آخر هم وقتی از کنار باؼچه رد می شد دست

او را گرفت و با هم به دورن سبزه ها پرت شدند ...

با مشت به سر و صورتش می کوبید و ایلسا هم با خنده سعی در فرار داشت و گاهی هم قلقلکش می داد

... ارشیا هم به شدت قلقلکی بود و با هر بار قلقلک دادنش بلند بلند می خندید ... صدای خنده هایشان در

تمام ساختمان پیچیده بود ... عماد و ملوک از پنجره ی اتاقشان با خنده نظاره گر آنها بودند ... بالاخره

دست کشیدند و کؾ حیاط پهن شدند ...

ارشیا در حالیکه نفس نفس میزد به ایلسا گفت : بمیری دختر نفسمو گرفتی ... بار آخرت باشه قلقلکم می

دی ؟!

ایلسا با خنده به شکمش کوبید و گفت : ا ... تازه نقطه ضعفت رو پیدا کردم مگه ولش می کنم ؟! ... نچ

... تا حسابی اذیتت نکنم ول کن نیستم

ارشیا : تو بی جا می کنی ... راستی جریان اون روسری چیه دوختی به شلوارم ؟

ایلسا خندید : منطورت دمته ؟

ارشیا : دم ؟ ... دیوونه ای تواما ؟! ... چه طوری این فکر به ذهنت رسید ؟

ایلسا : یه بار می خواستم همین کارو با فرهاد بکنم که نشد

ارشیا : بیچاره فرهاد !

ایلسا : چرا ؟ ... خیلی دلشم بخواد ... تازه دلتم بخواد

ارشیا از جا برخاست : نچ دلم نمی خواد

ایلسا به لباس او چنگ انداخت و از زمین بلند شد و با خنده گفت : من کشته ی این تیپ زیباتم .

ارشیا : تقصیر توئه آبرو واسه آدم نمی ذاری که !

ایلسا : خوب می کنم .

ارشیا خیره نگاهش کرد : می دونست خیلی پر رویی ؟

ایلسا : آره تازه خودتم گفتی به سنگ پا گفتم زکی !





ارشیا خندید و سرش را تکان داد و به سمت ساختمان رفت ... ایلسا هم به دنبالش روان شد ... .

* * * * *

بعد از خوردن صبحانه راهی توس ، آرامگاه فردوسی شدند ...طبق معمول روز های تعطیل شلوغ بود

... ایلسا گوشه ای تنها ایستاده بود و به رهگذران نگاه می کرد که دستی به کمرش کشیده شد ... به

سرعت برگشت ... پسر فشنی با لبخندی ژکوند و نگاهی هرزه به او چشم دوخته بود : نبینم تنهاییتو

عروسک !

اخم کرد : برو اقا مزاحم نشو .

پسر : مزاحم چیه خوشکلم ... فدات بشم ... جونم ... چشارو ... باز کن اخما رو ...

ایلسا بیشتر اخم کرد : اقا گفتم مزاحم نشید

پسر : ای جانم ... قربون لبای سرخت که داره بهم چشمک می زنه ... تو یه کم ب ...

حرؾ توی دهانش ماند زیرا مشتی با شدت به دهانش کوبیده شد ... ایلسا وحشت زده برگشت ولی بادیدن

فرهاد نفس را حتی کشید

فرهاد با خشم گفت : یه بار دیگه اون دهن کثیفتو باز کن تا دونه دونه دندوناتو خورد کنم تو حلقت ...

پسر با تته پته از جا برخاست و به سرعت فرار کرد ...

فرهاد : چی می گفت عوضی ؟

ایلسا : چرت و پرت !

فرهاد پوزخندی زد وگفت : شوهر خوش ؼیرتت معلوم نیست چه ؼلطی می کنه دیدم اون جا ایستاده و

داره با پوزخند می زنه ... خوشا به ؼیرتش !

ایلسا بؽش کرد : تو هیچی نمی دونی فرهاد !

فرهاد با اخم گفت : خوب بگو تا بدونم

ایلسا : این جا جاش نیست بعدا بهت می گم !

romangram.com | @romangram_com