#فرشته_نجات_پارت_120
ارشیا به سمتش برگشت : می گم شوما یه آقای سیبیلوی زشت با یه شکم گنده که یه متر جلوتر از خودشه
و بوگندوی و یه جورایی عقب مونده که از قضا شوور ماست رو ندیدی ؟
ارشیا نگاهش کرد .
ایلسا : چرا اینطور نگاه می کنی ؟ ... خواستم بگم اگه دیدی اجازه داری بزنی نفله اش کنی .
ارشیا چمدان ها را رها کرد و به سمتش خیز برداشت ... ایلسا جیػ زد و از پله ها پایین دوید و به
پذیرایی رفت ... یه دور کل پذیرایی را به دنبالش دوید و سپس متوقؾ شد ... بالاخره که گیرت میارم ؟!
ایلسا پشت آرش قایم شد و زبانش را برای او بیرون آورد و گفت : محاله !
و پشت به او به طرؾ مادرش رفت ...
یاسمن با خنده گفت : چی کار به کار شوهر بیچارت داری هی سر به سرش می ذاری ؟
ایلسا : کی ؟ اون بیچاره است ... ؟ هه ... اون یه مار هفت خطیه که لنگه نداره ... انقدر منو اذیت می
کنه مثه خ ...
دستی گوشش را محکم کشید و مانع از حرؾ زدنش شد : من مار هفت خطم نه ؟!
ایلسا با دست ، دست ارشیا را گرفت و گفت : کی تو ؟ ... نه تو اشی مشیه منی که
ارشیا گوشش را محکم پیچ داد که ایلسا جیػ زد و چند ضربه به دستش کوبید : ا ... ولم کن اشی مشی...
دردم میاد !
ارشیا : اشی مشی ریختته ... بار آخرت باشه این طور صدام می کنیا ؟!
ایلسا جیػ زد : آااای کثافت گوشم کند !
ارشیا محکم تر گوشش را گرفت : بی تربیت ! یه بار دیگه بپیچونمش ؟
ایلسا با دست محکم به دستش می کوبید و بالا و پایین می پرید : ا ... ولم کن ... بابایی ... مامانی ...
بگو ولم کن ... ماماااان !
یاسمن با خنده گفت : حقته تا تو باشی پشت سر داماد گل من حرؾ نزنی و اذیتش نکنی ؟!
ایلسا : ایش ... داماد گلت نه داماد گهت !
ارشیا گوشش را دوباره کشید و به سرش کوبید .
ایلسا جیػ زد و بالا پرید ... صدای خنده از بیرون اتاق به گوش می رسید ...
بالاخره ارشیا گوش او را ول کرد ... ایلسا به محض رها شدن مانند فنر بالا پرید و به طرؾ او هجوم
برد ... چنگ در موهایش زد و با تمام قدرت کشید ...
ارشیا دادی زد که ایلسا موهایش را ول کرد و به طرؾ اتاقشان رفت و در را از داخل قفل کرد .
ارشیا با مشت به در کوبید : بالاخره که میای بیرون ؟!
ایلسا بلند خندید : تا اون موقع یادت میره عشخم !
ارشیا خندید و سرش را تکان داد و پایین رفت ...
* * * * *
بعد از شام همگی در حیاط خانه جمع شدند و به بحث و گفت و گو می پرداختند
خبری که باعث خوشحالی همه شده بود خبر بارداری شی نا بود که توسط باربد داده شد ... مهوش و
سولماز مثل پروانه دور شی نا می چرخیدند و هر چه که هوس می کرد فورا برایش تهیه می کردند ...
جوانتر ها مقل همیشه به دور از پدر ومادر ها دور هم جمع شده بودند ...
بردیا سینی به دست گرفته بود و همانطور که روی ان ضرب گرفته بود می خواند :
خدایا پس چرا من زن ندارم ؟
زنی زیبا و سیمین تن ندارم ؟
دوتا زن دارد این همسایه ی ما
همان یک دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب به من گفت
مجرد ، بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم ؟
من بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا تو ستارالعیوبی
romangram.com | @romangram_com