#فرشته_نجات_پارت_119
ارشیا وقتی سوار شد با تعجب به او خیره شد : ایلسا خانوم ... خوش خواب ... جواب نمی دی ؟
با دست تکانش داد : نه بابا مثه اینکه واقعا خوابه !
کمربندش را بست و به سمت خانه ی خانم بزرگ به راه افتاد ... قرار بود همه آنجا جمع شده و از آن جا
با هم حرکت کنند ...
ارشیا ماشینش را کنار بقیه پارک کرد و پیاده شد بعد از سلام و احوال پرسی مادرش گفت : پس ایلسا
کجاست ؟
ارشیا : تو ماشینه ... خوابیده ... به زور بیدارش کردم تا سوار ماشین شد خوابید ... .
صدؾ : خسته اس لابد .
ارشیا : آره دیشب تا صبح داشت مسابقه دنس رو که ضبط کرده نگاه می کرد سرسام گرفتم ... کمش هم
که نمی کرد ... خانم جو گیر شده بود داشت تمرین رقص می کرد
بردیا : این زن تو هم خله ها !
ارشیا : شانس منه دیگه !
صدؾ : با دو تاتونم بار آخرتون باشه پشت سر عروس من حرؾ می زنین حالا خوبه مثه چیز ازش می
ترسین
بردیا : کی من ؟ من ازش می ترسم ؟ ... هه خاله جون جوک با مزه ای بود
صدؾ : جک نیست ... هنوز یادم نرفته اون سفر شمال چجوری به ؼلط کردن . چیز خوردن افتاده بودی
!؟
ارشیا زد زیر خنده .
هنوز هم با یاد آن روز خنده اش می گرفت ... آن روز برای دیدن ساحل نزدیک دریا رفته بودند ...
بردیا خرچنگ کوچکی گرفته بود و روی سر ایلسا انداخته بود و آن خرچنگ هم گازی از گردن ایلسا
گرفت ... ایلسا هم به شدت عصبانی شد و دنبال او گذاشت ... ایلسا عین فرفره دنبال او می دوید در آخر
هم او را گرفت و با لنگه ی کفشش آن قدر به سر و صورت او کوبید که بردیا به ؼلط کردن افتاد ...
بردیا : تو چته می خندی ؟ سا کت شو بچه پر رو !
ارشیا با خنده گفت : زر زیادی نزن ... همه اومدن ؟
بردیا : نه !
ارشیا : پس حالا حالاها علافیم
سه ربع ساعت بعد که همگی جمع شدند به طرؾ مشهد حرکت کردند .
ساعت نزدیکای نه شب بود که وارد مشهد شدند ... ایلسا از وقتی بیدار شده بود مدام ؼر ؼر می کرد و
از تنگی جا و مسافت طولانی و خسته کننده شکایت داشت ...
بالاخره به مکان مورد نظر رسیدند ... آنها در خانه ی بزرگ و ویلایی پدر شرمین ساکن شدند ... ایلسا
ناراضی بود اما به احترام بقیه حرؾ نمی زد ...
ارشیا چمدان هایشان را بلند کرد و به سمت پله ها رفت ایلسا مثل بچه ها دنبالش کشیده می شد در آخر
ارشیا با او گفت : عوض اینکه مثه ننه بزرگا ؼر ؼر کنی بیا یه ذره به من کمک کن .
ایلسا : ننه بزرگ عمته بی شعور ... تازشم جوری می گی انگار یه کامیون چیز میز بار زدی ؟
ارشیا : ببخشید که اگه چمدونای شما هر کدوم اندازه ی یه کامیون وزن داره .
ایلسا : باشه بخشیدم ... حالام بارتو ببر .
ارشیا : مگه من حمال توام ؟ چلاق که نیستی
ایلسا : شوهر کردم واسه چی ؟! برا همین کارا !
ارشیا چپ چپ نگاهش کرد : رو که نیست ماشالله به سنگ پا گفته زکی !
ایلسا ؼش ؼش خندید ...
ارشیا : درد بی درمون چته ؟!
ایلسا با خنده ابرو بالا انداخت ...
ارشیا استؽفرلله ی گفت و به طرؾ اتاقشان رفت
ایلسا از پشت سرش داد زد : هی آقاهه ؟!
romangram.com | @romangram_com