#فرشته_نجات_پارت_107
ارسلان : هلنا قبل از عروسی بامن با پسرخالش نامزد بوده و از قضا خیلی هم دوسش داشته ... اما پسره
ولش می کنه آمریکا ... حالا پسره برگشته و اومده سراغ هلنا
فرشته : الان هلنا کجاست ؟
ارسلان : داشتیم می اومدیم دعوامون شد رفت خونه ی مامانش !
فرشته : همین الکی الکی ؟
ارسلان : همیچین الکی هم نیست مارد من شیش ماهه بساطمون همینه ...پسره ی خر تو دهنش گذاشته
طلاق بگیر من میام می گیرمت ... کور خونده حسرت اون مرتیکه عیاشو به دلش می زارم .
همه ناراحت بودند ... دیگه کسی دل و دماغ جشن رو نداشت ...
بردیا بریا اینکه جو بوجود آمده را عوض کند گفت : ای بابا چرا همه عزا گرفتین ؟ ... ناسلامتی جشن
دوم اسارت داش ارشیاستا ! ... یه آهنگی ... یه چیزی ... پوسید دلمون .
ایلسا : تو ساکت شو ... یادم نرفته تو عروسیم مثه زنا همش وسط بودی و می رقصیدی خودتو اون
سهیل ...
بابا مردی گفتن زنی گفتن ... آبرومونو بردین ... فقط بلده برقصه !
همه خندیدند
بردیا از جا برخاست و به سمت دستگاه پخش رفت : مگه من چقدر قراره عمر کنم ... باید بهترین
استفاده رو از عمرم بکنم ... البته اون دنیا که رفتم بهشت هر شب جمعه برا بهشتیا پارتی مختلط می
زارم یه خورده حال کنن و استفاده ببرن ... بدبختا مردن از بس آخوند و بسیجی مسیجی دیدن .
ایلسا : نترس وقتی مردی خود شیطون شخصا میام بدرقه ات می کنه تا جهنم ... اون جا راحت تر می
تونی پارتی مختلط بزاری ...
بردیا : پارتی مختلط منظورم بهشتیا و جهنمیا بودن که قاطی می شن .
ایلسا : تو واسه همون جهنمیا بزار کافیه .
بردیا آهنگ شادی گذاشت و گفت : جای یکی به دو بیا وسط یه قری بده
ایلسا : برو با عمت برقص !
بردیا شروع به رقصیدن کرد ... رقصش حرؾ نداشت ... همه جور رقصی بلد بود ... عربی ترکی
آذری دانس تانگو سالسا و ....
کمی که رقصید سهیل از جا برخاست ... بعد از اوهم فرهاد ... با زور ارسلان را هم وسط بردند ...
آنقدر مسخره بازی درآوردند که حد نداشت ...
ساؼر از فرصت استفاده کرد و کنار ایلسا نشست : خوبی ایلی ؟ زندگی متاهلی خوبه ؟ ارشیا چطوره ؟
ایلسا به ارشیا که با خنده به مسخره بازی پسرا می خندید چشم دوخت ... با دیدن خنده اش دلش از شادی
لبریز شد ... لبخندی زد و به ساؼر گفت : ارشیا خیلی ماهه .
ساؼر هم خندید : از لبخندت پیداست .
خنده ی ایلسا عمیق تر شد .
دوباره به ارشیا چشم دوخت بردیا و سهیل دو دست او را گرفته بودند و با زور سعی داشتند او را از جا
بلند کنند ... آخر هم موفق شدند ... بردیا او را وسط برد و دست دور کمرش حلقه کرد و با او مشؽول
رقص تانگو شد ... پس از اتمام آهنگ صورت او را در دست گرفت و با حالت عاشقانه ی مسخره ای
گونه اش را بوسید ... ارشیا به شدت هلش داد : اَه ... برو گمشو ببینم بی حیا !
همه خندیدند.
بردیا با ناز گفت : ایش خیلی دلتم بخواد باز خوبه لب ازت نگرفتم ؟ ... اونوقت چیکار می کردی ؟
ایلسا با خنده از جا برخاست و به طرفشان رفت و همانطور که دست ارشیا را در د ست می گرفت گفت
: اونوقت من می دونستم و تو ... بگو ببینم تو با اجازه ی کی با آقامون رقصیدی و بوسش کردی ؟
بردیا با حالت بامزه ای پشت فرهاد سنگر گرفت : وای خداجون صاحابش اومد ... به خدا شیطون گولم
زد ایلسا جون و گرنه من و چه به این بی حیا بازیا ؟!!!
دوباره همه خندیدند .
ایلسا دست به کمر برد و انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت : بار آخرت باشه درو ور اقامون می
romangram.com | @romangram_com