#فرشته_نجات_پارت_106
از همه ی آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی
اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همه ی آدما خسته بودم
بعد یه عالم اشک و بؽض و فریاد
خدا تو رو برای من فرستاد
خوب می دونم جای تو رو زمین نیست
خیلیه حرؾ تو فقط همین نیست
آدمای قصه های گذشته
به کسی مثل تو می کن فرشته
فرشته ی نجات ... فرشته ی نجات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
فرشته ی نجات ... فرشته ی نجات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
ایلسا به نیم رخ اخموی ارشیا خیره شد ... و تو دلش قربون صدقه اش رفت ...
ارشیا : بهم زل نزن حواسن پرت می شه !
ایلسا نگاهش را چرخاند و به رو به رو چشم دوخت
رسیدی از یه جا که آشنا بود
شبیه تو فقط تو قصه ها بود
تو از یه جای خیلی دور اومدی
قفل و شکستی مثل نور اومدی
تو همونی که آرزوی من بود
همیشه هر جا رو به روی من بود
شبا تو خوابم تو رو دیده بودم
خیلی شبا بهت رسیده بودم
خوب می دونم جای تو رو زمین نیست
خیلیه حرؾ تو فقط همین نیست
آدمای قصه های گذشته
به کسی مثل تو می کن فرشته ... فرشته
فرشته ی نجات ... فرشته ی نجات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
فرشته ی نجات ... فرشته ی نجات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
تو جون ازم بخواه ... اونم کمه برات
صدؾ با دیدن آنها گرم در آؼوششان گرفت و گونه هایشان را بوسید بعد از او بقیه تک به تک آنها را
درآؼوش گرفتند . باری دیگر عروسیشان را تبریک گفتند .
مدتی از آمدنشان نگذشته بود که زنگ را زدند ... این بار ارسلان و هستی بودند .
فرشته ، مادرش ؛ رو به او گفت : چرا تنها اومدی ؟ پس هلنا کجاست ؟
ارسلان عصبی سرش را تکان داد : به درک بره زنیکه عوضی !
همه تعجب کردند .
ملوک گفت : این چه حرفیه ارسلان ؟ درست بگو ببینیم چی شده ؟
ارسلان : هیچی خانم فیلش یاد هندوستان کرده .
ملوک : منظورت چیه ؟
romangram.com | @romangram_com