#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_256
_باربد: ناراحت نشو عمه اش امشب شوهرشم تحویل نگرفت....
پشت چشمی برای باربد نازک کردم و گفتم: الهی قربونش بشم من.... برم
بیارمش...
بعدم بلافاصله به سمت سیاوش رفت و بچه رو از بغلش گرفت....وقتی از رفتن
هستی مطمئن شدم رو به هیوا گفتم: هیوایی...بپر برو شوهرتو صدا کن کار واجبش
دارم.....بدو...
_وااا چی شده؟
_سوال نپرس بجم...
_باشه...ولی...
_ولی نداره برو....
به حالت قهر برگشت و به سمت سیاوش رفت و درحالی که به من اشاره میکرد
چیزی بهش گفت....اونم سرشو تکون داد و بلافاصه به سمتم اومد....کنارم ایستاد و با
مکث کوتاهی گفت:چی شده باربد...
بی مقدمه گفتم: سیا ی اتفاق بد افتاده...
_وااااای نه طورو خدا امشب نه....ی شب خواستیم خوش باشیما...اصن حوصله
شنیدن خبر بد ندارم...
_اووووو چه خبرته چرا داد میزنی....آروم...
_اوه اوه دیگه مطمئنم ی اتفاق نابود افتاده....بگو ببینم چه خبره....
_پری بیمارستانه...
_چــــــی؟
_یواش سیا یــواش...
صداشو اورد پایین و گفت: براچی؟
درحالی که پیشونیمو ماساژ میدادم گفتم: نمیدونم خبر ندارم....فقط بیهوش بود
رسوندیمش بیمارستان...
_کی؟
_قبل اینکه بیام....
_مگه خونه مامانت نبودی تو...
_بودم ولی آرمان زنگ زد زدم بیرون....
_وای...حالا چیکار کنیم....این دخترا که قیامت به پا میکنن....مخصوصا
هستی...داغون میشه....
_میدونم...اما نمیشه نگیم که....فقط میخوام این مهمونی سریع جمع بشه چون
romangram.com | @romangraam