#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_255


_باربد: فقط حرف زدم...

_این جواب سربالا ینی اینکه نپرسم چیس گفتی؟

_چرا بپرس...اما به وقتش...الان مهمونا منتظرمونن....

خودمو پرت کردم تو بغلش و درحالی که سرمو روی سینه اش فشار میدادم گفتم:

مرسی باربد مرسی....امشب بهترین شب زندگیم شد...

منو از خودش جدا کرد و گفت: قابلی نداشت خانمم....بریم به مهمونما برسیم...

یهو یاد پریناز افتادم و پکر شدم...آهی کشیدم و به در نگاه کردم....جای خالیشو

بدجور حس میکردم....

باربد سرشو اورد جلوی صورتم و گفت:چرا این شکلی شدی؟

_از آرمان خبر نداری؟

_چطور؟

_هنوز نیاومدن...گوشیاشونم خاموشه...

_لابد کاری پیش اومده براشون...

_پری هرجور بود امشب خودشو میرسوند اینجا....مطمئنم....هر اتفاقی ام بیاوفته

اون منو تو این شب تنها نمیزاره...

_پس حتما میاد دیگه...

_آخه دیگه مهمونی داره تموم میشه...

_خب شاید نشده دیگه...

_باربد...نگرانم....نکنه...

_ااا هستی.....زبونتو گاز بگیر....چیزی نشده....

_پس کوشن؟

خواستم جوابشو بدم که هیوا اومد سمتمون و گفت: وروجکتون تو اولین حضورش

در خانواده چه کاسبی کرده....ایولا خدایی...معلومه مث مامانش مفت خوره...

_باربد: مامانش ی دونه اس...به مامانش بره که من دیگه چیزی از خدا نمیخوام...

_هیوا: اووهــــــــــــو...کم هندونه بذار زیر بغلش دستاش جا نداره....

_هستی: بچم کاری نکرده که کاسبی چیه مگه سیرک اجرا کرده...

هیوا به میز هدایا اشاره کرد و گفت:نه خیر ی چیز بالاتر از سیرک.... نگا چه

خبره...باید با پسر من نصف کنه قبول نیست....

_هستی: دانی کو؟

_هیوا:دستام درد گرفت دادمش بغل باباش...عمه جونش که امشب تحویلش

نگرفت...

romangram.com | @romangraam