#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_231


بابا فرهاد آروم از جاش بلند شد و گفت:خواهش میکنم...حالام بده به من اون نوه

ی اخمورو راحت صبحانه ات رو بخور....من نمیدونم این بچه از این کوچیکی اینقدر

اخمو شده بزرگ بشه چی میشه....

_نازی جون: آره دخترم بده فرهاد نگهش داره....

با لبخند دانیال رو به بابا فرهاد سپردم و مشغول صبحانه خوردن شدم....





نازی جون با دست به پهلوم زد و درحالی که با چشم به بابا فرهاد که از پله ها بالا

میرفت اشاره میکرد گفت: نگاش کن طوروخدا....اصن دانیالو که بغل میکنه ی آدم دیگه

میشه...سیاوش هم که بچه بود وقتی بغلش میکرد همینجوری بود...





لبخند زدم و به بابا فرهاد که دوشت برای دانیال شکلک درمیاورد تا بخنده نگاه

کردم و گفتم: آره والا...انگار نه انگار این فرهاد تهرانی همون فرهاد تهرانیه...

نازی جون خندید و گفت: همین دیگه مادر جون...مردا همیشه ی خدا بچه

میمونن...

حرفشو با سر تایید کردم و خودمو مشغول لقمه گرفتن کردم....ذهنم درگیر

بود...درگیر حرفایی که توی خانواده به خاطر دور از استرس نگهداشتنم ازم پنهان شده

بود....از طرفی روی پرسیدن نداشتم و از طرفی هم مثل خوره مغزمو میخورد....بالخره

دل و زدم به دریا و لب باز کردم:راسی...این قضیه ی دعوت امشب....برای همین

ماجرای بچه اس دیگه؟!

نمیدونم این خجالت برای چی بود....اونقدر از شرم و برای فرار از چشمای نازی

جون سرمو پایی گرفته بودم که چونه ام به سینه ام خورد.....نازی جون نفس عمیقی

کشید که برای چند لحظهواقعا تونستم درد و رنج و نگرانیای مادرانه اش رو درک

کنم....آره سخته....منم الان مادرم و طاقت ناراحتی بچه امو ندارم....سختا بچه ات و

غمگین و افسرده ببینی....

_آره مادرجون.....خداکنه این ماجرا ختم به خیر بشه و خاله ات اوقاتشونو تلخ

نکنه...

_ایشالله که چیزی نمیشه....حالا اصل قضیه چیه من اصن هیچی نمیدونم...

_هستی گفت چیزی بهت نگیم....گفت یهو خدایی نکرده برای بچه مشکلی پیش

میاد....

romangram.com | @romangraam