#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_230
_سیاوش: فعلا...
_نازی جون: خدا به همراهت پسرم....
بابافرهاد وقتی از رفتن سیاوش مطمئن شد رو به من گفت: تو که چیزی کم و
کسر نداری دخترم...
_هیوا: نه بابا جون ممنون...
_بابا فرهاد: دختر جون خجالت نکش....اگه چیزی خواستی راحت به من بگو...
_هیوا: ممنون باباجون...از شما زیاد به ما رسیده...فعلا چیزی نیس...
به دانیال اشاره کرد و گفت: بچه رو بردید بابابزرگش ببینه؟!
_هیوا: بله پریشب رفتیم ی ساعت خونه پدرم دانیالو دید....
_بابافرهاد: چرا اینقدر کم؟!
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم....
_نازی جون: دختر اگر چیزی شده به ما بگو...
_هیوا:نه چیزی که نشده....سیاوش بیرون تو ماشین مونده بود نخواستم منتظرش
بزارم....
_بابافرهاد: چرا بیرون؟! برای چی نیاومده تو؟!
_هیوا: گفت فعلا نمیخواد با بابام رو به رو بشه....
_بابافرهاد: ینی چی بیخود کرده که نمیخواد...بالا بره پایین بیاد اون پدرزنش و
پدربزرگ بچه اشه....
_نازی جون: والا هیوا جون ناراحت نشوازم اما باباتم زیاد داره این بحثو کش
میده...اگه همون روز وضع حملت مثل بقیه ی سر میاومد بیمارستان این ماجرا کش پیدا
نمیکرد.....
_هیوا: مامانجون منم همین حرفو زدم بهش اما گفت من مشکلی ندارم از حرفو
صحبت هایی هم که تو ازن ماجرا رد و بدل شده دل گیر نیستم فقط نمیتونمتو صورت
سیاو نگاه کنم چون هرچی باشه اشتباه من باعث شده همه چیزشو ببازه....
_بابافرهاد:هرچی بوده تموم شده....گذشته تو همون گذشته موند... ..من هرکاری
برای بچه هام نکرده باشم اینو بهشون یاد دادم که کینه ای نباشن....
_نازی جون:آره مادر این دوتا بچه اصن گذشته رو شخم نمیزنن نگران نباش
درست میشه...
_بابافرهاد: تو با پدرت صحبت کنم منم با سیاوش حرف میزنم....ایشالله تو هفته
ی آینده ی سرشب میریم اونجا و این قائله رو ختم به خیر میکنیم....
_هیوا: چشم باباجون دستتون دردنکنه...
romangram.com | @romangraam