#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_222


_اشکان: گروه سرود تربچه جان تقدیم میکنن....

_مهسا: اشکان الان وقت یادآوری نوستالژی های بچگیت نیس...

_اشکان: ینی چی؟

_پری: ینی لازم نکرده الان یاد برنامه کودکای بچگیت بیاوفتی......

_هستی: ساکت شید ببینم اینا چیکار کردن....

سامان دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده و پشتشم پرهام و

مهرداد....اینقدر خندیدن که قرمز شده بودن...

_مهسا: آها...کارتون به جایی رسیده مارو دست میندازین....

_سامی: واای وااای اگه قیافه هاتونو میدیدین....

_هستی: درد...رو آب بخندی.....

_آرمان: ای بابا میزارید کادومو بگیرم از خانومم یا نه....

_سیاوش: ای بابا دیونمون کردی بادکنکاتو بگیر برو بازیتو کن ی گوشه....

_اشکان: ینی زنتم فهمید امشب کودک درونت اوردوز کرده رفته برات بادکنک

خریده....

آرمان بی توجه به مسخره بازیای سیاوش و اشکان از جاش بلند شد و روبه روی

پری ایستاد.....پریناز نخ بادکنکارو داد دست آرمان و گفت: اون بادکنک سیاهو بترکون

کادوتو بردار...

نگاه هممون به سمت بادکنکا به طرف بالا کشیده شد.....ی بادکنک مشکی که از

بقیه بزرگتر و بالاتر بود....

_باربد: آقا منه کنجکاو شدم بکش پایین ببینیم چی توشه.....

آرمان با دقت نخ اون بادکنک رو جدا کرد و اورد پایین.....

_سامان:سر نخو بده من اونارو نگهدارم.....

آرمان بقیه ی بادکنکارو به سامان سپرد و بادکنک مشکی رو توی دستش گرفت و

بهش خیره شد....

_اونارو نگهدارم.....

آرمان بقیه ی بادکنکارو به سامان سپرد و بادکنک مشکی رو توی دستش گرفت و

بهش خیره شد....

_آرمان: خب میخوام برکونمش....

_باربد: چی توشه....

_سامی: سیاهم هس معلوم نیس...

_پرهام: رو تخت بترکون یهو کادوت نیاوفته نابود بشه.....

romangram.com | @romangraam