#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_215


کودک درونمون حال کنه....

_باربد: اگه شما امشب میخوایید برگردید به دوران بیشوهریتون ماهم مجبور

میشیم ی کارایی جلوتون انجام بدیم که مجردی انجام میدادیم...ومطمئنن خوشتون

نمیاد...

_مهسا: خداروشکر امشب پری رستورانو رزرو کرده دختر اینجا پر نمیزنه هر کار

خواستین بکنین....

بعدم بلافاصله با هیوا دستاشونو بالا اوردن و به هم کوبیدن....

_سیاوش: باشه....باشه...بگردید تا بگردیم....

_هیوا: میگردیم اخوی میگردیم....اصن منو خواهرام ی تیمیم بدون هم یتیمیم...

_پری: هیوایی....این جاش اینجا نبود...

_هیوا: اااا اشتباه گفتم؟خب...چیز...آها... منو خواهرام شما و همه....

_مهسا: نچ اینم نمیخوره....

_هیوا: خب...پس اینه....حرومه ماشینی که دیه اش پول خون ما چهارتا باشه؟

اینار باربد زد زیر خنده....مثل همیشه که از ته دل میخندید طبق عادتش سرشو به

عقب پرت کرد و بلند بلند خندید....

_هستی: هیوا دهنتو ببند....

_سیاوش: صب کن ببینم....هیوا اخوی؟؟!

_مهرداد: اوه اوه اوه...بریم دنبال لباس مشکی که هیوا رو خوردن...هــی

هــــی....خونشو ریختن هـــــی هـــــــی.....

_هیوا: این ی مورد از دهنم پرید...

_سیاوش: بپا دیگه نپره...چون یهو دیدی سروکله اتم باهاش پرید....

باربد درحالی که هنوزم آثار خنده رو لباش دیده میشد گفت: هیوا این جمله هایی

که گفتی همون تکسایین که مینویسی زیر عکسات دیگه؟ همونایی که باهاش شاخ

اینستا شدی و فالور جمع کردی؟

سیاوش زد زیر خنده و مهرداد و سامان و پرهامم همراهش...همشون از ته دل

میخندیدن...ماهم به زور خدنمون نگهداشتیم چون اگه میخندیدیم هیوا جنازمونو

مینداخت جلو پا شوهرامون....

هیوا چشماشو بست و درحالی که با حرص ی نفس عمیق میکشید گفت: باربد ی

کلمه دیگه حرف بزنی میکشمت...

_سامان: خب خب خب....بسه دیگه به نظرم یکم این بحث نا عادلانه اس....یکم

دندون سرجیگرتون بزارید تا آرمان و اشکانم بیان که تیم این بدبختا تکمیل بشه بعد

romangram.com | @romangraam