#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_192


_پری:چاکرخاتیم همشیره....

_ مهسا: قربون داداش...حالا قطع کن بوزینه...

_هستی:لازم نکرده دیگه هرکی بود همون پشت خط جان به جان آفرین تسلیم

کرد....تو کدوم قبرسونی هسی؟!

_قبرستون...

_هووووی بزغاله تو دوباره اینجوری جواب منو دادی...

_نه به جون هستی بهشت زهرام...

_اااا...اونجا برا چی؟!

_اومدم سرخاک طنی و شایانی....دلم یهو هواشونو کرد...

_بیا بعد بهش میگم خری بهت برمیخوره...خب آخه مشنگ...دسته هونگ تو

نباید به ما میگفتی؟!

_اووووف...اومدم یکم با خواهرم درد دل کردم...

_پریناز: به جا اینکه واسه آدم مرده درد دل کنی بیا به ما زنده ها بگو برا اون

فاتحه بخون که دو روز دیگه ما مردیم نیای سر قبرمون اون دنیا هم سوهان روحمون

بشی....والا طناز نصف علت مرگش به خاطر ناله های تو بود....

_مهسا:ااااه چقد زر میزنی بابا...فکاتون خسه نشد؟!

_هستی: مهی ببین چی میگم....

_مهسا:بنال....

_همین الان سر اون لگنتو کج میکنی میای اینجا....خرفهم شد...ینی اگه نیای....

_باشه بابا اومدم....چرا خط و نشون میکشی....

_زودا...

_باشه خب قطع کن خبرت تا بیام..

هستی گوشیو قطع کرد و روی مبل کناریش پرت کرد......

از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم...دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم :داری

به بچه فکر میکنی نه؟!

_آره....

_چرا دوباره سعی نمیکنین؟!

_باربد میگه زوده...پری من الان بچم باید تو بغلم باشه...الان باید بهش شیر

بدم...بخوابونمش....پوشکشو عوض کنم...ولی باربد حتی قبرشم بهم نشون نمیده...

_میخوای قبرشو ببینی که چی بشه؟ که غصه بخوری؟ که هر روز بری اونجا؟

هستی بیخیال...

romangram.com | @romangraam