#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_191
_ اوووف قطع کن برم حاضر بشم...
_باشه...فقط هیوا..
_ها؟!
_با ماشین نیای ها حوصله اون روی زیبای خان داداشمو ندارم...با آژانس بیا....
_از خدا که پنهون نیس خواهر از تو چه پنهون خودمم جرأتشو ندارم خیالت
خوشخواب...
هستی خندید و گفت: خوشم میاد داداشم تریپ جدیت که برمیداره همه مییگرخن
حتی تو سرتق....
_من چیه بابا قاطی که میکنه بابامم ازش حساب میبره....والا...
_خیلو خب دیگه برو بمیر خیلی حرف زدی...
_لیاقت نداری...
_تو داری بسه....فعلا....
بعدم اجازه حرف زدن به هیوا نداد و گوشیو قطع کرد....
با لبخند و درحالی که شکلاتم رو به لبم نزدیک میکردم گفتم: آخرش از دست
کارای تو بچه ی این هیوای بدبخت کور به دنیا میاد....
هستی زهرخندی زد که با وجود شیرینی شکلات توی دهنم تلخیشو به خوبی
حس کردم....
سرشو تکون داد و اینار شماره ی مهسا رو گرفت:الو الو....از گل رز به
خرچسونه....خرچسونه کجایی؟
_کوفت یکی تو گلی یکی اون شوهرت....
_وااا شوهر بدبخت من چه هیزم تری به شما فروخته هرچی من میگم دایورت
میکنید رو اون...
_والا حریف زبون تو که نمیشیم....هنوزم مث دوران جاهلیتت زلزله ای....
منظورش دوران مجردی بودی...لبخند زد و خواست جوابشو بدم که پریدم وسط
حرفشو گفت: والا حریف سگ درون شوهرشم نمیشیم...
هستی چشم غره ای حواله ام کرد و خواست چیزی بگه که همون لحظه صدای
بوق پشت خطی باعث شد هستی رو به مهسا بگه: مهسا پشت خطی دارم میزنگم
دوباره...
مهسا با متعجب گفت:صب کن صب کن....صدای پری بود؟!
_آره اینجاست....
_مهسا: پس لایک آبجی جون...
romangram.com | @romangraam