#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_189
جلوی خونه ی هستی نگه داشتم....ماشین رو جلوی مجتمع پارک کردم و
بلافاصله به سمت آسانسور رفتم....این نگهبان بیچاره هم از بس که منو آرمان اومده
بودیم اینجا دیگه قشنگ مشناختمون و هر سری کلی معطلمون نمیکرد که با واحد
تماس بگیره....
تو آیینه ی آسانسور به خودم نگاه کردم....خیلی چاق شده بودم....از بعد ازدواج
اصلا حواسم به خوردو خوراکم نبود....ولی خب زیادم نبود ینی تو ذوق نمیزد....اما بازم
نیاز به ی رژیم اساسی داشتم...ایشالله بعد تولپد....
با توقف آسانسور درو باز کردم و بلافاصله با چهره ی درهم هستی مواجه
شدم....همونجا وایسادم و گفتم:چته چرا برزخی شدی؟!
_کدوم گوری...
یهو حرف تو دهنش ماسید و چشماش شد قد طالبی و خیره شد به من....
ی نگه به خودم انداختم که ببینم این چی دیده اما هیچی دستگیرم نشد...سرمو
بلند کردم و گفتم: پس کو غر زدنت؟! چرا ساکت شدی؟!
_دستت چی شده ؟!
نگاهی به دستم انداختم و گفتم: آهااان این...هیچی بابا لیوان شکست یکم خراش
برداشته....
_تو نمیگی من نگران میشم....دیر که میای بعدم ناقص میای؟!
درحالی که سعی داشتم با پای مخالف کفشمو دربیارم گفتم: حالا نگران شدی یا
فوضولیت گل کرد؟!
_خیلی بیشعوری...
بعدم درحالی که ازم رو برمیگردوند وارد خونه شد....
دنبالش رفتم داخل و درو بستم و گفتم: باشه بابا فضول خانم قهر نکن....رفته بودم
دنبال کارای جشن آرمان...
صداشو از توی آشپزخونه شنیدم: مگه دیشب تا نصفه شب واسه همین جشن
بیرون نبودی؟!
از همونجا کیفمو پرت کردم روی مبل و درحالی که به سمت آشپزخونه میرفتم
گفتم: ی سری خورده کاری مونده بود....خوب فوضول کار من شدیا....
هستی سینی که توش دوتا لیوان نسبتا بزرگ رو روی اپن گذاشت....بوی شکلات
داغ مستم کرد...با تموم وجود بو رو تویه ریه هام فرستادم و گفتم:اوووم....ببین خله من
romangram.com | @romangraam