#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_188


_خودت میگی خب...

_من به جهیزیه ننه ام خندیدم...تو چرا تکرار میکنی...

_گفتم منم ی لبخنهدی به جهیزیه مادرگرام بزنم...

_پاشو برو شیطون....پاشو تا ی کار نکردم آبرومون بره....

از جام بلند شدم و همراه سامان به سمت صندوق رفتیم....با مهرداد سلام و احوال

پرسی کردم و گفتم: پرهام قضیه مهمونی رو بهت گفت؟!

_ مهرداد: آره تعریف کرد برام....

_پریناز: نیایید ناراحت میشما....ینی ناراحت که نه همون موفع میام چکی لقدیتون

میکنم....

_مهرداد: اوه مادمازل چرا خشونت حالا....با ملایمت...

_پرهام: آدم نیس که...مهمون دعوت کردنشم غیر عادیه...

_مهرداد: این چیش عادیه بگو راجب همون حرف بزنید...

_پری: اوی اوی اوی....قبل تولد بادمجون نکارم براتونااا...

_مهرداد: خشم اژدها....خانم قاطی کرد...

سامان که از کل کل ما قرمز شده بود گفت: خیالت راحت میاییم...

لبخند زدم و گفتم: آدرسو براتون میفرسم....

بعدم رو به مهرداد گفتم: حساب میز من....

پرهام پرید وسط حرفم و گفت: خجالت بکش پری این حرفا چیه...سرتو بنداز

پایین برو سوار ماشینت شو ببینم....

_ سامی: ی بار دیگه بیای تو این کافه بخوای دست تو کیفت کنی جوری میزنم

دو هفته بیمارستان بخوابیا.....

_ پریناز: اینجوری بد عادتم کنید از فردا با صدنفر هوار میشم سرتونا....

_ مهرداد: تو بیا ما ببینیمت یکم بزنیم تو سرو کله ات عیب نداره با ده هزار نفر

بیا...

خندیدم و چیزی نگفتم و بعد از تشکر و خداحافظی از کافه زدم بیرون یک راست

به سمت باغ رستوران مورد نظرم رفتم....





هوووف....بالاخره تموم شد....باغ رستوران رو واسه ی فردا شب رزرو کردم و

پولشم از همونی که سامی بهم داده بود پرداخت کردم ولی همونجوری که گفتم خیلیش

زیاد اومد....

romangram.com | @romangraam