#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_181


دست سالمم فشار داد....صدای زنگ تلفن دوباره خط کشید روی اعصابم.....به سمت

تلفن رفتم و بدون توجه به اینکه کیه بی قرار داد کشیدم:چیه چی میخوای هی زر زر

زنگ میزنی؟!!!

صدای نگران هستی باعث شد کمی آروم بشم: چته دیونه....کجایی نگران شدم

مگه قرار نبود ناهار بیای اینجا که بعدازظهر بریم خرید....

چشمامو بستم و همونجور که پیشونیمو ماساژ میدادم گفتم: ببخشید هستی....خوبم

نگران نباش الان راه میاوفتم....فقط قبلش ی سری کار دارم باید انجام بدم....

_ چه کاری؟!

چشمامو باز کردم و دوباره بهش تند شدم: ای بابا چقدر سین جیم میکنی میام

دیگه....فعلا....

بعدم بدون اینکه منتظر حرفی از جانب اون بشم گوشیو قطع کردم.....

داشتم روانی میشدم....حال خودمو خودمم نمیفهمیدم....نشستم روی مبل و از

شدت لرز بازوهام گرفتم.....

سرمو بلند کردم و به ساعت نگاه کردم...تقریبا یک ساعتی میشد که تو همون

حالت بودم....دیگه داشتم دیونه میشدم....تصمیم گرفتم یکم خودمو مشغول کنم بلکه

حالم بهتر بشه....از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم....در کمد و باز کردم و اولین

چیزی که دستم اومد رو پوشیدم....باید دروغ دیشب رو ماس مالی میکردم.....اصلا

حواسم به تولد آرمان نبود...خداروشکر دیشب از عالم غیب یادم افتاد....کیفمو برداشتم و

سویچمم از روی میز برداشتم و زدم بیرون.....

سوار ماشین شدم....گوشیمو از تو کیفم در اوردم و کیفو روی صندلی عقب پرت

کردم....میخواستم برای هستی پیام بدم که میرم دنبال کارای تولد آرمان نگران نشه اما

با باز شدن در ماشین توسط یک فرد غریبه دست نگهداشتم و به اون فرد نگاه

کردم.....سعید بود....اخمام درهم کشیدم و گفتم: اینجا چه غلطی میکنی تو؟!

بلافاصله سوار شد و درحالی که درو میبست گفت:راه بیاوفت.....

_ کجا....اصلا کی بهت گفت سوار بشی؟!

_راه بیاوفت پری بو یکم بالاتر نگهدار که جلوی خونت نباشیم...

پوفی کشیدم و عینک آفتابیمو از روی موهام پایین اوردم و به چشمم زدم....دنده

رو روی حالت درایو گذاشتم و حرکت کردم....یکم بالاتر توی خیابون اصلی کنار زدم و

بدون اینکه نگاش کنم گفتم: چی میخوای؟!

چیزی نگفت....منم برنگشتم نگاش کنم و خیره بودم به رو به رو....یهو ی بسته

کوچیک حاوی پودر سفید مثل همون که دیشب بهم داده بود رو جلوی صورتم تکون داد

romangram.com | @romangraam