#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_179


خیلی سبکه کسی بالا سرن حتی آروم حرف بزنه هم بیدار میشم پس چرا اینجوری شده

بودم امروز....عقلم به جایی قد نمیداد...ترجیح دادم بیخیال بشم و برم ی چیزی برای

خوردن میدا کنم....به سمت باکس رفتم و اولین چیزی که به دستم رسیدو ازش بیرون

کشیدم....یه بسته بیسکوییت صبحانه...اییی بدک نیست...حداقل ضعف دلمو

میگیره.....به سمت یخچال رفتم و بعد از اینکه ی لوان شیر برای خودم ریختم نشستم

روی میز ناهارخوری و درحالی که بع اصطلاح صبحانمو میخوردم با گوشیم ور

میرفتم....بلافاصله اینستا رو باز کردم....اشکان تو پیجش پست گذاشته بود....عکس که

باز شد با دیدنش ی بحظه بیسکویت پرید تو گلوم و به سرفه افتادم....اینا کی آشتی

کردن من نفهمیدم؟! جلل خالق....عکسو دقیق تر نگاه کردم....مهسا و اشکان تو ی

رستوران لوکس دست بودن و اشکان ی دست مهسارو که روی میز بود گرفته

بود....ناخداگاه لبخند زدم و متن زیرش که توسط اشکان نوشته شده بود رو خوندم: ( تا

روزی که قلبم هنوز میزنه......

تا وقتی که جونی تو این تنه.....

تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم....قسم میخورم.... )

آخی عزیزم.....حیف این اشی با احساس که گیر این مهسای گوزن افتاده....

وارد پیج مهسا که توسط اشکان روی پیج تگ شده بود شدم....پیج شخصیش

نبود....اونم همون عکسو گذاشته بود منتها با این متن: ( من قول میدم دنیارو ی دستی

فتح کنم کنم به شرطی که اون یکی دستمو تو گرفته باشی..... )

لبخند زدم.....خوشحال بودم از اینکه مشکلشونو بی سروصدا حل کردن....

گوشی رو گذاشتم روی اپن و لیوانو برداشتم تا توی ظرفشویی بزارم....اوه اوه

اینجارو باشه چه خبره...انقدر ظرف کثیف توی سینک بود که انگار ده هزار تا مهمون

داشتم....با غر غر فراون آب رو باز کردم و اسکاج رو برداشتم و شروع کردم به شستن

ظرف ها.....

داشتم لیوانارو آب میکشیدم که گوشیم رنگ خورد...بی توجه به کارم ادامه دادم

اما انگار کسی که پشت خط بود خیال قطع کردن نداشت اما بالاخره از رو رفت و قطع

کرد.....به ثانیه نکشیده بود که دوباره صدای زنگ گوشی بلند شد.....صداش رو اعصابم

بود...اصلا طاقتشو نداشتم.....دوباره قطع شد و چند دقیقه ی بعد دوباره زنگ

خورد.....نمیدونم چی شد که یهو خودداریم رو از دست دادم و لیوانی که توی دستم بود

رو با ضرب به سمت گوشی پرت کردم تا بتونم صداشو خفه کنم....لیوان به گلدونی که

روی اپن بود خورد و هردو شکستن....با کلافگی اسکاج رو توی سینک پرت کردم و آب

رو بستم.....

romangram.com | @romangraam