#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_178


شد الان؟!!





( پریناز )

پلک هامو اروم اروم باز کردم و تو همون حالت کمی به سمت راست

چرخیدم....نگاهم به جای خالی آرمان افتاد....ناحداگاه سرجام نشستم و با ترسی که

نمیدونستم از کجا سرچشمه گرفته بود به اطرافم نگاه کردم.....یکم گوش تیز کردم تا

شاید صدای آب بیاد وتو حمام باشه اما نبود....به سرعت به سمت پذیرایی رفتم....نگاهم

که به جای خالی سوییچش روی جا کیلیدی افتاد متوجه شدم رفته شرکت....اما آخه چرا

بی خبر....

ناراحت و نگران به به سمت تلفن رفتم و شمارشو گرفتم....این اولین بار بود که

اینجوری خونه رو ترک میکرد.... با دومین بوق جواب داد: جانم خانومم؟

_سلام آرمان خوبی؟!

_اره خوبم تو خوبی؟

_من نه زیاد...

_چی؟! صدات نیاومد....

_هیچی هیچی خوبم مرسی....کجایی تو؟!

_اومدم کارخونه پیش باربد..

_چرا اونجا....

_ینی چی عزیزم خب اومدم سر کار دیگه برا چی نداره...

_منظورم اینه چرا منو بیدار نکردی...

_آهان....راسش هرچی صدات زدم بیدار نشدی انگاری خوابت خیلی سنگین بود

برای همین فکر کردم خیلی خسته ای من خودم رفتم.....

سرمو با انگشت اشاره خاروندم و گفتم:آها..باشه عزیزم پس من یکم کارامو میکنم

میرم خونه ی هستی....

_باشه عزیزم مراقب خودت باش...خواسی تا شب هم بمون من با باربد میام

اونجا...

_حالا ببینم چی میشه...بهت خبر میدم....

_باشه خدافظ

_خدافظ

تلفنوقطع کردم و سرجاش برگردوندم....ذهنم حسابی درگیر شده بود...من خوابم

romangram.com | @romangraam