#انتخاب_من_پارت_133
صنم : ايدز؟؟!!!!!!!
مهديه : اره صنم. به من خون الوده تزيق کردن و طبق معمول به دستور ملک.
رسما هنگ کرده بودم مگه ميشد يه ادم با همنوع خودش اين کارا رو بکنه. ملک يه آشغال بود. ملک تو ظالم بودن نفر اول بود.
اميرعلي : دوتاي با اين بيماري کنار ميايم. در کنار هم يه زندگي شاد و نرمال ميسازيم.
اشکاي مهديه روان بودن. عاشق اين غيرت و عشق امير به مهديه ي بودم.
مهديه : داري احساسي و بدون فکر حرف ميرني اميرعلي، داري احساسي عمل ميکني.
اميرعلي : چون عاشقم. مگه تو نيستي.
مهديه : من ديووونه وار دوستت دارم. دلم فقط تورو ميخواد.
اميرعلي : پس حله همه چي. تو عروس من شدي.
مهديه : نميتونم عروست بشم. اميرعي تو ميتوني با دختر نبودن من کنار بياي ميتوني با مادر نشدن من کنار بياي حتي ميتوني با بيماري من کنار بياي. اما آيا ميتوني با قاتل بودن من هم کنار بياي؟؟؟! اميرعلي من يه قاتل هستم.
صنم : انگاري توهم هاي محمد علي رو عمه مهديه اثر کرده.
مهديه : وقتي ملک رو شکست دادم. ملک باهام تماس گرفت و قرار گذاشت. تو قرار بهم گفت که من مادر نميتونم بشم که من ايدز دارم. داغون شدم اول باور نکردم رفتم دکتر و حقيقت حرفاي ملک برام اشکار شد همون موقع هااا شاهين دوباره باهام قرار گذشت از نفرتش به محمدحسين و ملک و شادي صدر گفت منم تشنه انتقام شده بودم. ميخواستم نابود کنم هرکسي رو که منو به نابودي کشيده بود پس باهاش همدست شدم. شادي صدر اسم واقعي همون دختره بود که نقش خواهر محمد حسين رو بازي ميکرد. هموني دختره بيرحمي که دختراي ديگه رو طعمه ي مرگ ميکرد توسط محمد حسين. کشتن شادي اسون بود با يه تماس کشيدمش به ويلاي صاحب کار شاهين اخه شاهين تو يه ويلا نگهبان بود صاحب خونه هم رفت بود مسافرت. شاهين با تزريق سم به بدنش اونو کشت و تو باغچه ي ويلا دفن کرد تا کسي اونو پيدا نکنه. نفر بد ملک بود که خوراک خودم بود شاهين يه ماشين کپه ماشين محمد حسين اجازه کرد و خودش تو ماشين مانده تا من بتونم انتقامو از ملک بگيرم وقتي چاقو زير گلوش بود نميدوني چقدر التماس ميکرد و من کيف. تو هشياري قلبشو از سينه اش خارج کردم. بد نوبت محمد حسين بود. با من قرار داشت رفتم سر قرار. با هم حرف زديم وقتي به شاهين تک زدم امد تو ماشين و چاقو رو گذاشت رو گردن محمدحسين بيجاره هنگ کرده بود التماسمون ميکرد اما شاهين فقط انتقام ميخواست انتقام. بهش گفت که اون برادر رهاست گفت که امده انتقام خواهرش و بقيه ي دخترا رو بگيره ، همون چاقوي که من باهاش ملک کشته بود روزد تو گردنش. بد کشتن اونا رفتيم بهشت زهرا پيش رها و پگاه.
بداز کلي دردو دل کردن باهاشون رفتيم سر جاي اولمون داخل ماشين شاهين. کارمون تموم شده بود انتقام گرفته شد بود. عدالت اجرا شده بود. شاهين تصميم داشت خودشو بکشه براش شکلاتها رو به سم آغشته کرده بودم برداشت و خوردشون
شاهين : اسم عشقت چيه..؟!
: اميرعلي. اما بهش نميرسم.
شاهين : هيچي نگو کسي نميتونه تورو مقصر جلو بده.
: ادم بده داستان هميشه لو ميره اين يه قانونه.
شاهين : اميرعلي چکاره هست
: اميرعلي پليسه. جالبه نه پليسي که عشقش قاتل شده
شاهين : چرا سرنوشت اينقدر بد نوشت
romangram.com | @romangram_com