#انتخاب_من_پارت_131

صنم : من دلم پاکه ولي اخه تا کيه : تو کجا بودي تا حالا تو کدوم نقطه ي دنيا

امين : تکون بده تکون بده بدنتو تکون بده هنرتو به من نشون بده.‏



‏: خوب حالا بازي اخري نوبت گفتن صنمه

صنم : اگه ميتونستيد روي ابرها يه جمله بنوسيد تا تمام دنيا بخونن چي بود. امين اميرعلي عمه مهديه و در اخر خودم.‏

امين : مينويسم. زندگي ابي روانيست روان ميگذرد

اميرعلي : گاهي براي بهتر ديدن زندگيت عينکتو عوض کن.‏

‏: کاش سرنوشت رحم داشت.‏

صنم : عاشقم عمه مهديه. تکي تو دنيا.‏

صنمو در آعوش کشيدم.‏

‏: منم دوستت دارم عشقم ‏

امين : اووففف فيلم هندي شد.‏

صنم : دلمو ميخواد به تو چه ‏

‏: گريه و دعوا ممنوعه فقط لبخند و خنده.‏

از آغوش صنم بيرون امدم

‏: بچه هاا واسه 1دقيقه همين طوري بخنديم. ‏

همه الکي الکي الکي شروع به خنديدن کرديم. دلم فقط خنده ميخواست خوشبختي و مهربوني . بسه هرچي غم و گريه. خلاصه با شوخي و خنده و خوردن يه عالم تنقلات رسيدم شمال.‏

اين ويلا دو طبقه داشت طبقه اول 4تا اتاق که 2تاشون سرويس جدا داشت و يه اشپزخونه يه حموم و دستشويي. يه پذيرايي بزرگ. طبقه دوم 3تا اتاق که هرکدوم سرويس جدا داشتن. دکور خونه از رنگ هاي شکلاتي سفيد و قهوه ي تشکيل شده بود. من و صنم طبقه بالا رفتيم من اتاق رنگ شکلاتي که پرده هاي سرمه ي داشت رو برداشتم. صنم هم نميدونم اتاقش چه شکلي بود اما کنار اتاق من بود امين و اميرعلي هم طبقه پايين بودن چند روزي از امدنمون به شمال گذشته بود و هر روز بهتر از ديروز بود پراز خنده و شادي دلم نميخواست اين روزهاتموم بشن. تازه محمد علي به امين گفته بود که در تحقيق هايشون پي بردن شاهين قاتل محمد حسينه اما نميدونن اون نفر دوم تو ماشين محمد حسين کي بوده. قاتل ملک و شاهين هنوز مجهول بود. خوشحال بودم که به حرف من رسيده بودن.امين ميگفت هنوز دارن دنبال اون خواهر الکي محمد حسين ميگردن. اما پيدا نشده. بودن در شمال کنار بچه هاا خيلي عالي و لذت بخش بود. امروز دقيقا 5 روز که امديم شمال. يکم امروز حال عجبي داشتم. حالم شادي و غمگين ميزد. رفتار اون سه تا هم عوض شده بود تا منو ميديدن لبخند ميزدن. مشکوک بودن بدجور. ‏

‏: اتفاقي افتاد ‏

صنم : نه چطور مگه

‏: اما رفتاراتون مشکوک ميزنه ‏


romangram.com | @romangram_com